#نگهبان_آتش_پارت_343
-ناجی باید بدونه.. نمیشه مخفی کرد.. من فقط می دونستم قراره یه خائن کشته بشه.. از پلیس بودنش زمانی می تونستم باخبر باشم که تو یه اولتیماتوم به من می دادی.. تو حتی جای هیچ احتمالی برای من نذاشتی.. گزارش لحظه به لحظه می خوای و من از چنین موضوعی بی اطلاع بودم..
دست مشت شده م رو به رونم کوبیدم و کتفش رو گرفتم و به سمت خودم چرخوندم.. رد انگشت های خیسم روی پیرهنش جا موند.. اخم آلود و در هم بهم زل زد:
-حامد.. من هنوز خودم عزادارم و حال یه خانواده ی عزادار رو می فهمم.. امروز جلو چشمم یه بی گناه دیگه کشته شد.. من مگه از اول قرار نبود وارد این باند بشم.. مگه قرار نبود کنار لیلی باشم..؟ الان هستم.. لیلی خودِ جنایته.. خود جنایت.. بفهم..
پوف کشید و چنگی به موهاش زد و سری به تایید تکون داد:
-تو هیچ تقصیری نداشتی.. باشه.. فقط خدا من و اون زن رو لعنت کنه..
اشتباه میکرد من باعث مرگ اون دو نفر بودم.. کنارم قرار گرفت..
-فکر نکن واسه دل خوشیت میگم.. یه لحظه با شنیدن این حرف به هم ریختم.. حق با توئه.. تو تقصیری نداری.. باید می گفتم..
نگاهش کردم
-حرفی نزن که دروغ باشه.. منم چندان بی گناه نیستم.. به هر حال قرار بود یه نفر اونجا کشته بشه..
و باز خواستم برم که مچم رو گرفت:
-صبر کن..
بی حوصله گفتم:
-من خیلی خستم
دستم رو کشید و وادارم کرد نگاهش کنم
-خوب گوشات رو باز کن
کاملا لحنش جدی و بدون ذره ای انعطاف بود..
-زود باش موهات رو کنار بزن
پوف کشیدم..
-بی خیال شو حامد
romangram.com | @romangram_com