#نگهبان_آتش_پارت_342

-ای خدا ببین چیکار کرده با خودش..

دستم رو گرفت و روی شونه هاش گذاشت

-مثل موش آب کشیده شدی..

پلک هام باز نمیشد.. اصلا برام مهم نبود حامد توچه حالی منو می بینه. به سمت اتاقم رفتیم.. کشدار گفتم:

-می بخشمت که بی اجازه وارد خونم شدی..

ایستاد..

-ولی حامد...

یک بار دیگه جون دادم..

-فکر کنم وقتشه یه چیزی رو بدونی..

نیم نگاهی به سمتش انداختم و دستم رو که دور گردنش بود جدا کردم و درست روبروش ایستادم.. پرسشگر براندازم کرد.. خیره به چشم هاش لب زدم:

-من از اون ملاقات خبر داشتم.. می دونستم قراره چه اتفاقی بیفته..

یه تای ابروش بالا پرید و اندکی گردن کج کرد و با حالت استفهام چهره در هم کشید و من تارهای خش دار و دورگه ی صداش رو شنیدم:

-چی گفتی؟ نکنه منظورت در موردِ..

-آره.. اما نمی دونستم پلیسه.. هرچند سخت اما شاید میشد یه کاری کرد.. البته اگه من می دونستم و اگه تو از وجود چنین فردی منو باخبر کرده بودی..

نفس های حرصی کشید و از بین فک منقبض شده اسمم رو فریاد زد:

-تاویار؟

ایستادم.. من باید جای پام رو پیش لیلی قرص می کردم و حامد انگار درک نمی کرد.. دستی به صورتش کشید و من فاصله گرفتم.. هنوز از سر و روم آب چکه می کرد و ومن کلافه بودم.. خسته و داغون و از همه جا بریده..

-اون مرده.. خانوادش رخت سیاه پوشیدن.. یه پلیس بعد از چندین ماه ناپدید شدن مرده و تو.. وای تاویار اگه ناجی بفهمه من چیکار کنم؟

پشت کرد و من نیمی از صورتش رو از آینه ی چسبیده به دیوار دیدم.. پوستش به سرخی میزد و رگی درست کنار شقیقه هاش نبض میزد..


romangram.com | @romangram_com