#نگهبان_آتش_پارت_340

-حیف شد من واست سورپرایز داشتم

سرچرخوندم

-خیلی ممنونم اما من یکم رو کارم حساسم

پشت کردم تا نزدیک در کوچه رفتم که باصدایی دستم روی در ثابت شد.. شک نداشتم صدای گلوله بود که با صداخفه کن ضعیف به نظر می رسید..

تنم داغ کرد و یک باره خیس عرق شدم.. برخورد محکم جسمی روی زمین شنیدم.. هیچ صدایی جز صدای فریادهای وجدانم به گوشم نمی رسید.. من چی کار کردم؟ چیکار کردم؟

-این تاوان دزدی از منه..

کاش میرفتم اما پاهام به زمین چسبیده شده بود

-حمید؟

-ب بله خانم.

-به جلال زنگ بزن بگو شام حاضره

و شیطانی خندید.. نفس حبس شدم رو پرشتاب بیرون فرستادم.. تمام مدت پشتم به این جنایت بود.. نفهمیدم چطورخودم رو به ماشین رسوندم.. سوارشدم و پام رو روی پدال فشردم.. تند و سرسام آور رانندگی میکردم

جریان خون رو اینقدر شدید حس میکردم که سرم به انفجار رسید فرمون رو چنان توی دستم فشرده بودم که تمام انگشتام درد میکرد زمزمه کردم:

-من باعث شدم اون بمیره.. من کردم

خدایا من چیکار کردم؟

از کتم پاکت سیگارم رو بیرون آوردم.. حال مرگ داشتم فرمون رو رها کردم ابدا مهم نبود چه بلایی سرم میومد

پاکت سیگار رو باز کردم و یک نخ گوشه لبم گذاشتم و با فندک روشنش کردم.. اصلا خیابون رو نمی دیدم.. فرمون رو گرفتم ناباور لب زدم:

-اون روهم کشت..

بلند و هیستریک خندیدم که جیگرم آتیش گرفت

چطورتونستم برای نجات خودم کسی رو فدا کنم؟


romangram.com | @romangram_com