#نگهبان_آتش_پارت_339
منتظر نگاهم کرد
این دقیقا همون نگاهی بود که باید به دستش می آوردم.
-بگو تاویار جان..
تو فاصله یک قدمیش ایستادم برای دیدن کامل سربالا کرد
دست کم بیست سانتی متر ازمن کوتاه تر بود
-بگید نایلون های کوچیک تهیه کنن باید بسته هارو ایمن سازی کنیم و این که قوطی ها رو نباید خالی کنن تا اگه پلیس دید تنونه متوجه بشه و ازهمش مهم تر اینه که رنگ میتونه بویایی سگ ها رو منحرف کنه
اول چشماش و بعد لباش هم شروع به خندیدن کرد و با دست به بازوم ضربه زد
-توعالی هستی.. بهترین انتخاب من
بلند و بی محابا می خندید.. همه جا کاملا تاریک شده بود وحیاط با نور منعکس شده ی ماشین روی دیوار روشن شده بود.. من در سکوت نگاهش میکردم و تنها یک فکر داشتم.. موفق شده بودم.. بی انعطاف گفتم:
-من دیگه باید برم
این رو خیلی آروم بیان کردم وعجیب بود که از بین خنده های کرکننده ش صدام رو شنید و درست مقابلم خنده ش رو تموم کرد و ایستاد..
-نه امشب باید جشم بگیریم
و باز خندید
-باتو همیشه باید جشن گرفت
من کارم امشب با این زن تموم شده بود ابدا نمی موندم
-بعدا وقت واسه جشن زیاده من الان کلی کاردارم که به شرکتم مربوط میشه..
اون سه نفر تند و پرحرص تمام کارتون ها رو از ماشین بیرون می آوردن
-پس شب بخیر لیلی خانم..
و خودم از این لفظ چندشم شد.. چندقدم دور شدم که گفت:
romangram.com | @romangram_com