#نگهبان_آتش_پارت_338
-پس اصلا نگران وقت نباش چون من از کسی دستور نمیگیرم..
اون توچنگم بود من این نگاه رو خوب می شناختم.. داشت به من اعتماد میکرد این گرگ پیر. اما من یه گرگ زخم خورده بودم.. اطمینان رو که از زمردهای برنده نگاهش گرفتم.. باز شدم همون تاویاری که پرورش داده بودم.. روبه هرسه گفتم:
-به اندازه این کامیون قوطی رنگ تهیه کنید..
هرسه به هم نگاه کردن.. بعد یکی دیگه از اونا که تابه حال حرف نزده بود با لحن مسخره ای گفت:
-رنگ چرا؟
و با خنده ادامه داد:
-نکنه باید با رنگ ترکیبش کنیم؟
و هر سه خندیدن خونسرد گفتم:
-تقریبا
خیلی زود خندشون رو جمع کردن ومن به لیلی نگاه کردم
که دست هاش رو تو جیبش فرو کرده بود و چهرش متفکر بود.
-خانم این کار شدنی نیست اصلا با عقل جور درنمیاد
لیلی لب زد:
-اتفاقا برای همین این بهترین ایدست
وبالبخند روبه من گفت:
-بازم شگفت زدم کردی.
-ممنونم..
-یاسر زود کامیون رو خالی کنید و تا دوروز دیگه کارا باید تموم شه..
-فقط لیلی جان؟
romangram.com | @romangram_com