#نگهبان_آتش_پارت_337

برای لحظه ای کوتاه خیره ی نگاهم شد.. منم تمام چیزی که در درونم نبود رو برای فریب دادنش تونگاهم ریختم بدون اینکه چشم ازم برداره بلند گفت:

-در کامیون رو باز کنید

-اما خانم؟

سر چرخوند و با داد گفت:

-گوشای کرت نشنید؟ گفتم باز کن.

واون بی حرف پیش رفت و درکامیون باصدای بدی باز شد.. امیدواربودم حامد کارش رو به خوبی انجام بده

-خب تاویار بگو مشکل چیه؟

هرچهارنفر رو از نظر گذروندم.. حتی برای لحظه ای روی اون پسر که دیدم چیزی برداشت مکث نکردم

-ما کارمون بی نقصه داداش اما خودت بیا ببین.

جلو رفتم و درست مقابل در باز کامیون ایستادم.

تماما کارتون بود که روی هم چیده شده بود تا سقف.. برای یک لحظه فکری به سرم رسید و به زبون آوردم

-برای تحویل بار چقدر زمان هست؟

لیلی سوالی گفت:

-چرا می پرسی؟

از کامیون فاصله گرفتم:

-این نوع جابه جایی خیلی رایجه. یعنی زود لومیره

باز اون مرد خواست چیزی بگه که لیلی با بالا آوردن دست ساکتش کرد وخودش به من نزدیک شد.

-من فکرمیکنم تو چیزی توسرت داری

سرتکون دادم..


romangram.com | @romangram_com