#نگهبان_آتش_پارت_336

وباز صدای اون پسر رو شنیدم

-مشکلی هست؟

من نمی خواستم دروغ بگم یا مخفی کنم. برای همین حتی نمی خواستم بدونم کیه سکوت و اخمم رو که دید ادامه داد:

-همه چیز آماده باشه و برای رفتن حاضر بشید

چشم گفت و رفت.. پوف کشیدم.. برای برداشتن کیفم به همونجا برگشتم لیلی هنوز بی حرکت ایستاده بود. پرسشگر گفتم:

-بامن نمیای؟

فاصلش با من تنها یک متر بود.. به سمتم چرخید

-البته که میام

سرتکون دادم

-پس بهتره زود بریم

وخودم زودتر به راه افتادم.. نزدیک در بودم که لیلی هم کنارم قرارگفت.. باهم وارد حیاط شدیم

هرسه نفر به سمت ما چرخیدن.. لیلی گفت:

-کارتمومه؟

یکی از اون ها که قدبلندی هم داشت با سبیل پری که ابدا به صورت استخونیش نمیومد گفت:

-بله رییس همه کارتون ها رو بار زدیم و منتظر امر شماییم..

باید سر در می آوردم لیلی که سکوت کرد چشم از پالتویی که تازه به تن کرده بود گرفتم و روبه همون پسره گفتم:

-من میخوام کیفیت کارو ببینم

هرسه خیره نگاهم کردن اما لیلی بی تفاوت بود.. نزدیکش شدم و آروم گفتم:

-به من اعتماد داری؟


romangram.com | @romangram_com