#نگهبان_آتش_پارت_334
-چی کار میکنی؟
از ته گلو حرف میزد
-من ازت ناراحت نیستم تو یه مردی..
نگاه هرزش رو روی لبم و ته ریشم دیدم داشتم از درد جای دست هاش روی سینم جون می دادم.. حالا به جای خون مواد مذاب بود که قلبم پمپاژ میکرد به تمام اندام های بدنم..
-و البته جذاب.
دستش رو روی سینم آروم اما محکم به حرکت درمی آورد.. سینم می سوخت طوری که هر لحظه می خواستم با تموم جونی که داشتم فریاد بزنم.. چشم ازم برنمی داشت.. نفس هامون تند و کش دار شده بود اون از شهوت.. من از درد و البته نفرت.. داشت از این پوست سرخ شده و تبدار و نگاه خمارم چی برداشت می کرد؟ آه خدا.. داشتم ذوب میشدم.. باخودم گفتم اگه من تاویارم پس اون چرا می سوزوند؟ سرم رو به دیوار تکیه دادم.. من باید با این زن چیکار می کردم.. داشتم با این حرکات بی رحمانه ی لیلی خودم رو شکنجه می کردم
-توحق داری تاویار هیچ کس نمی تونه دربرابر من خوددار باشه..
بی اراده پوزخند زدم اما اون توحال خودش نبود.. آخ چرا دست از روی این قلب پر درد برنمی داشت؟ آخ خدا.. به من صبر بده تا جونش رو همینجا نگیرم.. من ناخواسته باعث لذتش بودم واین از آتیش، سوزنده تر بود..
-من نه تنها میخوام باهات کار کنم بلکه میخوام..
سرکج کردم.. نگاهم به سمت در ورودی بود با وجود این شرایط بازم نمیذاشتم حواسم از اطرافم پرت بشه.. در نیمه باز بود و متوجه شدم که تمام کارتون ها رو بار همون کامیون کردن لیلی با بد کسی طرف شده بود من به قیمت جونم نمیذاشتم چیزی از چشمم پنهان بمونه.. مثل کوره داغ بودم.. لبش که روی سیبک گلوم نشست، اینبار تحمل نکردم داشت جسم کثیفش رو به بدنم میمالید
دستای خشک شدم رو که تمام مدت بی حرکت کنارم افتاده بود تکونی دادم و کیف رو از دستم رها کردم.. کمر باریکش رو گرفتم.. نفسش خندید از این کارم و خودش رو بیشتر به من چسبوند.. با فشار کمی از خودم جداش کردم حیرت زده گفت:
-باز این کارو کردی؟
موهاش رو به عقب هل داد و من از دیوار کنده شدم
-نه فقط فکر میکنم الان جای مناسبی نیستیم
خیلی سعی میکردم تاویار درونم رو آروم نگه دارم هنوز تند و پر از نیاز بود نفس های کثیفش.. به بیرون اشاره کردم
-کسی بالا سرشون نیست معلوم نمیشه کارشون درست و بی نقص باشه
دستی به موهام کشیدم
-لیلی خانم من خیلی عذر میخوام اما بذارید وقت کار جز مسائل مربوطه، فکرمون رو درگیر چیز دیگه ای نکنیم
وباز شانس به سراغم اومد.. سر چرخوندم و دیدم که یکی از اون ها کمی از محتویات یکی از کارتن ها رو به جیبش گذاشت.. تند به سمت لیلی برگشتم..
romangram.com | @romangram_com