#نگهبان_آتش_پارت_333

-تاویار؟

آخ که هربار این زن اسمم رو به زبون می آورد از خودم بیزار میشدم

-چرا نگاهت رو از من می دزدی؟

چون ازت بیزارم. نگاهش کردم مقابلم ایستاده بود.. خودم رو دستپاچه ونگران نشون دادم.. دستش که رو صورتم نشست فکم منقبض شد.. از دستاش آتیش بیرون میزد..

-خب من..

نزدیک ترشد اینقدر که نفس های داغش به پوستم میخورد.

-توچی عزیزم؟

آه خدا؟ خدا؟ نفس هام منقطع شده بودن از شدت نفرت.

-بابت اون شب من حالم خوب نبود.

جای دست هاش می سوخت سرم رو به طرح شرمندگی تکون دادم.. داشت با من چیکار میکرد؟ من ابدا به این زن جز کینه ونفرت حسی نداشتم.

-لیلی؟

کنار گوشم لب زد:

-جانم؟

قلبم آروم بود حتی شک داشتم نفس می کشیدم..

-هیچی از اون شب یادم نیست.. من.. من

دیدم که سه پسر جوون با کارتن های بزرگ از پله پایین اومدن و به سمت در رفتن حتی نگاهشون رو به جایی که ما بودیم دیدم و رو گرفتم و چشم به لیلی دوختم

از این تاریکی هم می تونستم سرخی جنگل چشماش رو ببینم این زن بیمار چی از جونم می خواست؟

-من حق میدم بااین که هیچی یادم نیست از اون شب شما دیگه نخواید با من کار کنید..

تمام این حرف ها رو به متاثرترین شکل ممکن به گوش های منتظرش رسوندم.. به وضوح تغییر حالت نگاهش رو دیدم.. ابدا انتظار نداشت گناه اون رو به پای خودم بنویسم.. بی شک نریمان حرف های منو به گوشش رسونده بود.. حالم روکه دید عشوه گرانه خنده ی بلندی سر داد و تو یک حرکت باکف دست به سینم زدم که از شدت درد آخمو تو نطفه خفه کردم و کمرم بیشتر به دیوار چسبید.. درکمال تعجب حرف هام رو تو عمل به رخم کشید خودش رو بهم چسبوند.. شوک زده گفتم:


romangram.com | @romangram_com