#نگهبان_آتش_پارت_332

حالا خوب می دیدمش.. نور زیادی وجود نداشت جز یک لامپ صد ولتی برای کل فضا

موهای زیتونی رنگش رو آزاد روی شونه هاش ریخته بود.. به تاپ قرمز رنگ که برآمدگی سینه های سفیدش رو حتی باوجود این نور کم مثل خنجر به چشمام فرو می کرد نگاه کردم.. ساپورت سفید و بسیار نازک..

-لیلی؟

این رو خیلی آروم بیان کردم انگارکه این زیبایی، تکلم رو برام غیرممکن کرده. پرناز گردن کج کرد ونگاهش پشتم رو لرزوند.. این چشم ها، این جنگل وحشی چه جور جانور ناشناخته ای بود؟

-چه خوشتیپ شدی

نباید شکست میخوردم..

-اما شما تنها زن زیبایی هستین که من به چشم دیدم.

فاصله رو به یک قدم رسوند و من از بدنش چشم گرفتم

-از بالا سر وصدا میاد.. دارن جا به جا میکنن؟

و به بهانه بهتر دیدن کمی ازش فاصله گرفتم که دستم رو گرفت شوک زده به دستش نگاه کردم که خودش رو به من رسوند

-تو اونارو ول کن

باحالت خاصی گفت:

-گفتی یکم باهام حرف داری حتی وقتی نبودم به عمارت اومدی

دستم رو از دستش جداکردم و کتم رو مرتب کردم

-آره راستش این روزا هم من هم شما به شدت درگیر کار بودیم

لبخند زد که پراز نفرت شدم.. دستاش رو دور بازوم حلقه کرد. .

-درسته.. بیا بریم یه جا که راحت تر صحبت کنیم.

اما من نباید میرفتم اون داشت بااین کارش هم من رو کنار خودش نگه می داشت و از همش بدتر فرصت نظارت وهرگونه کنجکاوی رو ازمن سلب میکرد

بااین حال حرفی نزدم و باهم به گوشه ای از سالن که جای تاریک تری بود رفتیم.. قبل از هر کاری پیش رفتم و به دیوار تکیه زدم حتی اگه کم اما می تونستم ببینم که دارن چیکار میکنن.


romangram.com | @romangram_com