#نگهبان_آتش_پارت_331
-هرمز آفتاب..
کسی که سه سال بود از دور می شناختمش اما امروز قراردادش با لیلی مقابل من بود.. تو کجای این ماجرایی؟ خیلی زود از جا بلند شدم.. کلافه بودم..
از کمد کت و شلوار تماما مشکی بیرون آوردم و مقابل آینه ایستادم.. تک به تک لباس ها رو پوشیدم و مدام به این فکر میکردم اگه با من راجع به هرمز حرف نمیزد چی؟ اگه همه چیز به هم می ریخت اون وقت چی؟ به ظاهر آروم خودم تو آینه نگاه کردم.. من با وجود آشفتگی درونم عجیب آروم بودم.. کتم رو پوشیدم و یقه لباسم رومرتب کردم دو دکمه بالایی رو باز گذاشتم.. شیشه عطر مدهوش کننده همیشگیم رو روی مچ.. سینه و زیر گلوم زدم.. باز به خودم زل زدم.. دروغه که معما چو حل گشت آسان شود من معمایی بودم که برای خودم مجهول بودم..
پوزخند زدم و با برداشتن گوشی و کیفم از خونه خارج شدم.. ریموت رو زدم.. همین امروز صبح بود که ماشینم رو از تعمیرگاه آوردن.. در رو باز کردم و سوار شدم کیفم رو کنارم رو صندلی گذاشتم.. کمربندم رو بستم بعداز استارت زدن ماشین به راه افتاد.
چراغ های شهر تازه باز شده بودن و خیابون ها مثل همیشه شلوغ و ترافیک بود.. آروم و خونسرد رانندگی میکردم.. برای رفتن به جهنم اون شیطان هیچ عجله ای نداشتم.. من باید با لیلی درست برعکس حسی که داشتم رفتار میکردم.. این از تسیلم کردن جون به فرشته مرگ هم سخت تر و عذاب آورتر بود
-آخ سیاوش...
تنها دلگرمی من اینه که تو اینجا نیستی. تو اونقدر پاکی که حتی خداهم راضی به این حضور نبود. فرمون توی دستم مشت شد.. درست راس ساعت هفت مقابل همون خونه ای متوقف شدم که برای اولین بار لیلی رو از نزدیک دیده بودم..
این که چه حسی داشتم حالا که اینجا بودم رو نمیدونستم
ازهیچ چیز نمی ترسیدم دل نگران نبودم اما این زن کسی بود که من حتی تحمل نفس کشیدن توهوای اطرافش رو نداشتم.
حدس این که تمام مدت رو پشت پنجره به انتظار من ایستاده بود ابدا سخت نبود.. نباید مکثم زیاد طول میکشید.
اصلا خب طول بکشه برای نقشه هایی که براش داشتم
میتونست یک پله نزدیک ترم کنه.
از داشبورد پاکت سیگارم رو برداشتم چنگی به کیفم زدم واز ماشین پیاده شدم
این قسمت هواسردتر بود وحتی نیمی از زمین رو برف پوشونده بود. کوچه خلوت رو از نظر گذروندم
خونه ها با فاصله ازهم قرار داشتن واین خونه آخرین خونه از این کوچه بود.. از روبرو تا چشم کارمیکرد زمین خالی می دیدم.. نفسی تازه کردم و در نیمه باز رو هول دادم و وارد شدم.. با خودم گفتم این در از قبل باز بود؟
به جوابی که در سرم بود پوزخند زدم و پا به حیاط ساختمون گذاشتم.. جز یک کامیون و ماشین مدل بالایی که مال نریمان نبود و من حدس میزدم متعلق به لیلی باشه چیز دیگه ای به چشم نمی خورد.. کیفم رو بیشتر تومشتم فشردم وبا چند گام بلند خودم رو به در ورودی رسوندم در رو باز کردم و بعداز کمی مکث گوشیم در جیبم لرزید.. بی توجه قدمی به داخل خونه برداشتم.. چشم چرخوندم.. فضا نسبتا بزرگ که خالی از هرگونه وسایل بود.. بوی عطر چندش لیلی رو خوب حس میکردم.. در رو پشتم بستم از گوشه چشم لیلی رو دیدم که پشت به پنجره و رو به من ایستاده بود خیلی نامحسوس طوری که انگار هنوز متوجه حضورش نشدم نگاهم رو به همون راه پله که به سمت همون اتاق میرفت کشوندم.
کمی سروصدا به گوشم خورد.. قدم بی هدفی برداشتم تنها برای جلب نظر کسی که سنگینی نگاهش گلوی غیرتم رو گرفته بود.
-تاویار؟
ایستادم و به سمتش چرخیدم
romangram.com | @romangram_com