#نگهبان_آتش_پارت_330

-چون تو باهوش ترین کسی هستی که من جز خودم دیدم

و باز خندید.. من تمام فکرم مخدوش همین یک کلمه حرف شد..

-خب حالا قبول میکنی با من بیای؟

این بار هم با وجود نفرتم هوشش رو تحسین کردم.. اون حق داشت لیلی تنها کسی بود که من رو به چالش می کشوند..

-بگو چه ساعتی؟

لبخند پیروزمندانه ش رو ندیده حس می کردم..

-تا دوساعت دیگه قرارگاه تو..

وصبر نکرد بعداز فوت کردن نفس کثیفش در تلفن گوشی رو قطع کرد... مشتم رو به فرمون کوبیدم..

لیلی.. لیلی..

آخ اگه می دونستی چی انتظارت رو می کشه.. اون فکر میکرد با حرف آخرش لرز به تنم انداخت؟ هه بلند بالایی گفتم..

-بهت فرصت میدم تا خودت حدس بزنی عاقبتت رو..

از الان تا آخر قصه زندگیت... فکم رو به هم ساییدم

-که اونم من تعیین میکنم..

ازم میخوای بیام؟ آخ آخ لیلی؟ من با کمال میل میام.

شیشه رو پایین فرستادم و آرنجم رو لبش قرار دادم.. با دو انگشت روی چونم ضرب گرفتم.. حامد مکالماتم رو گوش داده بود پس نیازی به هیچ چیز نبود.. اما باید برای نریمان کاری میکردم تا از این ماجراها دورش کنم.. نباید تو تحقیقات پلیس دیده میشد.. باید طوری برنامه ریزی می کردم تا اون رو نجات بدم تنها یک چیز باعث میشد به نریمان رحم کنم.. خواهرش نگار..

حتی قولم هم به خاطر اون بود.. کمتر از یک ساعت بعد به خونه رسیدم.. وارد اتاقم شدم.. لباس هام رو بیرون آوردم و روی تخت انداختم

حولم رو برداشتم امروز هم باید به هر سختی بود باوجود زخمم دوش میگرفتم.. باز با یادآوری حس نریمان حرصی پوزخند زدم و وارد حمام شدم..

نیم ساعتی طول کشید تا دوش بگیرم و ته ریشم رو مرتب کنم.. کلاه حوله رو سرم کردم و بیرون اومدم.. گوشیم رو از روی عسلی برداشتم.. متوجه پیام نریمان شدم.. همونطور که پیام رو باز میکردم روی تخت نشستم.. عکس از سه تا کاغذ بود.. هرسه رو مطالعه کردم وچشمام تا آخرین حد گشاد شد. قرارداد با یک تاجر فرش که حتی من اون رو به خوبی میشناختم

سرم رو به چپ و راست تکون دادم زمزمه کردم:


romangram.com | @romangram_com