#نگهبان_آتش_پارت_329

به آسمون نیمه ابری زل زدم.. دمی از هوای سرد اواسط دی ماه گرفتم و ریموت ماشین رو زدم و سوار شدم.. من از نریمان جرییات کاملتر و دقیق تری می خواستم.. به محض بسته شدن در تلفنم به صدا دراومد.. استارت زدم و گوشی رو به گوشم چسبوندم.

-آقای کامیاب؟

لیلی بود.. اصلا انتظارش رو نداشتم با این حال خونسرد گفتم:

-لیلی؟

پراز ناز خندید

انگار سن و سالش رو فراموش کرده بود این گرگ پیر.

-امیدوارم کاری نداشته باشی. چون..

ماشین رو به حرکت درآوردم

-فقط بگو کجا بیام؟

از صدای پاشنه کفشش روی پارکت متوجه راه رفتنش شدم

-امروز میخوام برای نظارت برم اونجایی که تو پیشنهاد دادی

هومی کشیدم

-یعنی من باید بیام؟

این رو از عمد گفتم میخواستم تاثیرات حرف های اون شبم رو دریافت کنم..

-تاویار؟

ابرو بالا انداختم

-من می خوام تو کنارم باشی چون..

-من برای شنیدن دلیلش سراپا گوشم..

خوب میدونستم از این حرفا چقدر لذت میبرد اون هم از زبون من.. اما برای شکست دادن این گرگ پیر گاهی حتی باید در نقش یک بره درمیومدم..


romangram.com | @romangram_com