#نگهبان_آتش_پارت_328
-بذار توضیح بدم..
کتم رو مرتب کردم
-دلیلی واسه وقت گذاشتن نمی بینم اگه حرف مهمی داری بگو اگه هم نه...
دستم رو روی شونش گذاشتم سربه زیرانداخت
-سعی کن یاد بگیری که هر چیزی به وقتش انجام بشه..اینجوری بهتره
-ولی آخه..
-هییشش.. گوش به زنگ باش..
خواستم برم که چیزی به خاطرم اومد
-آ راستی؟
منتظر نگاهم کرد:
-ببین اون مرده که اون روز کشته شد رو کجا بردن؟
با چشم های ریز شده و پر سوال براندازم کرد و پر اخم گفت:
-چرا به یاد اون افتادی؟ بعدم تو که بهتر می دونی، من در جریان نیستم.. جلال مسئول این کثافت کاریاست.
لبم کج شد و با فک منقبض و حالی خراب برای چند ثانیه سکوت کردم.. پلیس بودن اون مرد برام گرون تموم شده بود..
-من نمیدونم باید جاش رو پیدا کنی منتظرتم..
دست بالا آوردم و روی دوشش گذاشتم و چندین بار بهش ضربه زدم.. این تماس چشمی قطع نمیشد.. بیش از چند ثانیه ی طولانی ادامه داشت.. لب زدم:
-علاج واقعه قبل از وقوع..
-تاویار؟
ازش فاصله گرفتم اما صدای کوبیدن مشتش رو روی میز شنیدم و از کافی شاپ بیرون زدم..
romangram.com | @romangram_com