#نگهبان_آتش_پارت_327

-اینطوری برای انجام هر تصمیمی، وقت بیشتری داریم..

بی حالت گفتم:

-آفرین.. برام بفرستش بعد سرفرصت نگاش میکنم..

کمی مکث کرد و بعد دستش رو پس کشید

-آها باشه..

-دیگه خبری نیست؟ خیلی طول کشید بعد از رفتن من اون زن بیاد؟

باز توفکر رفت و چهرش درهم شد.. این چه حالی بود؟ با تحکم گفتم:

-نریمان اگه اتفاقی افتاده باشه و به من نگی برات گرون تموم میشه پس بگو.. بهتره به جای دنبال حاشیه رفتن، موقعیت خواهرتو برای خودت تکرار کنی.. بفهمی تو چه حالی گیر کردی و دست از حماقت برداری.. ما وسط جهنمیم.. از آدمای ترحم برانگیز بدم میاد.. بذار همچنان به کارم بیای.. از اعتماد من سواستفاده نکن..

مدام با لیوان خالی آب ور میرفت.. کلافه خم شدم و لیوان رو از دستش گرفتم و آروم روی میز کوبیدم

-حرف بزن.. چیزی هست که به من نگفتی؟

-لیلی امروز دعوای بدی با صدف خانم کرد.

صدف صدف

-خب این به تو چه ربطی داره؟

بعد انگار چیزی به یادم اومد گفتم:

-نکنه تو عاشق...

سر بالا کرد من با پوزخندی از سر حرص ازش فاصله گرفتم.. این چه حالی بود؟

-تاویار؟

-کافیه نریمان دیگه نمیخوام این بحث مسخره رو بیش از این بشنوم..

و از پشت میز بلند شدم متعاقب بامن بلند شد


romangram.com | @romangram_com