#نگهبان_آتش_پارت_326
چشم بالا کشیدم نگاه ملتمسش نیشتر به قلبم میزد.. داشت احساسات مُرده م رو زنده میکرد.. دستم رو از زیر دستش کشیدم..
-این بچه بازی ها رو تموم کن من حرفم رو زدم
و به سمت گارسون که داشت سینی به دست به ما نزدیک میشد، با چشم و ابرو فهموندم عجله کن
و به نریمان نگاه کردم صورتش به سرخی میزد و نفس هاش تند و کشدار بود.. کاش این درد رو تا این حد درک نمیکردم.
-خودت رو جمع و جور کن
لیوان آب که روی میز قرار گرفت، با دست گارسون رو مرخص کردم و رو به نریمان جدی و محکم لب زدم:
-این رو بخور و سعی کن آروم باشی فقط یک دقیقه وقت داری همون نریمانی بشی که من برای صحبت باهاش اومدم..
مات نگاهم کرد اما جدیت کلامم رو که در چهره ام دید، لیوان آب رو لاجرعه سرکشید و روی میز گذاشت.. با دست موهاش رو مرتب کرد و بعد از چند نفس عمیق که کشید لب زدم:
-خب حالا بگو امروز چیشده؟
-وقتی وارد اتاقش شدم اول همون جور که گفتی اون دوربین رو تعویض کردم
-خب؟
-آره.. دیگه بعدش وقتی خواستم بیام بیرون چند کاغذ بهم ریخته روی تختش دیدم..
مشتاق گفتم:
-خب اونا چی بودن؟ خوندیشون؟
باز به گردنش دست کشید.
-خب راستش نه.. با این که اول و آخر اون اسناد توسط من جابجا میشه..
یه تای ابروم بالا پرید که جملش رو کامل کرد:
-تو اون زمان کم نمیشد کاری کرد اما من زودتر برای تو ازش عکس گرفتم..
و از جیب کتش گوشیش رو بیرون آورد و به سمتم گرفت..
romangram.com | @romangram_com