#نگهبان_آتش_پارت_325

-تاویار؟ فکر کنم.. یعنی آره.. نفهمیدم چی شد اصلا ازکجا خوردم..

به سمتش چرخیدم.. پنجه هاش رو لای موهاش فروکرده بود ومن صدای جیغ نخ به نخ شون رو شنیدم.. سرد گفتم:

-به هیچ عنوان عاشق شدنت برام اهمیت نداره.. الان فقط از ماموریتت حرف بزن.. من نمی خوام مشکلی تو کارا پیش بیاد..

من فرصتی برای ایفای نقش یه دوست رو نداشتم... سربالا کرد و از بی قراری نگاهش جا خوردم بااین حال گفتم:

-تنها چیزی که برای من مهمه و به خاطرش تا اینجا اومدم مسائل و کاراییه که بهت سپردم.. من مشاور عشقی نیستم..

حرفی نمیزد..

-بگو دوربینی که بهت دادم جایگزین کردی؟

-آره.

سرتکون دادم

-خوبه حداقل این کارو کردی.

پوف کشید.. طلبکارانه دست به سینه شدم

-مگه دروغه؟ تورو از اون خونه انتخاب کردم واسه همین.

-حالم خوب نیست تاویار.. تاکی قراره این ماجرا ادامه پیداکنه؟

صداش خسته بود

-خدا گواهه که هر روزی که میرم خونه و نگار رو می بینم. دلم میخواد خودم رو از هستی ساقط کنم. خیلی سخته تاویار..

در ظاهر آروم بودم اما فقط خدا میدونست نریمان بااین حرفش نمک رو کدوم زخمم پاشید؟

-آروم باش از اولم میدونستی خلاصی از این راه سخته..

شتاب زده دستش رو روی مشتم گذاشت..

-کمکم میکنی؟


romangram.com | @romangram_com