#نگهبان_آتش_پارت_324
پنجه هام رو درهم قلاب کردم و مقابلم رو میز چوبی گذاشتم
-توفقط چیزی که باید رو بگو..
دستی به گردنش کشید حالش خوب نبود ومن دستپاچگی رو به خوبی در نی نی مردمک هاش میخوندم.. با چشم های ریز شده گفتم:
-چیزی شده؟
شتاب زده نگاهم کرد.
-ها؟
حالا شک نداشتم یک اتفاق افتاده بود
اما ازگوشه چشم گارسون رو دیدم که به سمت میز ما میومد.. حرفی نزدم و به پشتی صندلی تکیه دادم
-سلام خیلی خوش اومدین.
ومنو رو مقابلم گذاشت
-چی میل دارید؟
به حال و روز داغون نریمان نگاه کردم که عجیب مشکوک میزد و رو به گارسون که منتظر نگاهش بین هردومون در گردش بود گفتم:
-فقط برای ایشون یک لیوان آب با تیکه های یخ بیارید.
گارسون چشمی گفت و رفت.. نگاه نریمان رو دیدم وکلافه گفتم:
-چی شده؟ یامیگی .. یا..
-من عاشق شدم..
دهنم برای کامل کردن حرفم باز موند با پوزخندی که اصلا دست خودم نبود گفتم:
-پس که عاشق شدی..
وسرم رو به راست چرخوندم که باز نگاه خیره اون دختر رو به خودم دیدم..
romangram.com | @romangram_com