#نگهبان_آتش_پارت_323

"شاید یکی باشه که بدون تو بمیره"

اون حرف آخرش باز پشتم رو لرزوند..

"زنده مردن خیلی بدتر از خود مردنه"

آه خدا چرا نمیتونم درکش کنم؟ کلافه موهام رو بهم ریختم و آرنجم رو روی زانوم گذاشتم و سرم رو بینش قرار دادم

-من باید تواین یک هفته چیکار کنم؟ اون زن بدترین آدمی بود که در زندگیم دیده بودم

باورنمی کردم پدرم چطور روزی اون رو دوس داشت؟ همونجا روی تخت درحالی که پاهام از تخت آویزون بود دراز کشیدم.. گرسنه بودم وحتی صبحانه هم نخورده بودم.. دستم رو روی معده دردناکم گذاشتم و زمزمه کردم:

-در این قفس طلایی هیچ چیز برای آرامش وجود ندارد..

و چشم بستم..





(تاویار)..





به ساعت مچیم نیم نگاهی انداختم.. پنج دقیقه به چهار عصر بود.. سر در کافه رو از نظر گذروندم. ریموت ماشین رو زدم و پا به فضای نیمه روشن کافه گذاشتم.. به اطرافم نگاه کردم.. امروز هم مثل همیشه بیش از چند میز پر نبود.. قبل از اینکه گارسون جلو بیاد به سمت میزی که نریمان نشسته بود رفتم..

بی توجه به دختری که تنها پشت یک میز چهار نفره نشسته بود و سیگار میکشید روی صندلی مقابل نریمان نشستم.. همون کت و شلوار صبح هنوز تنش بود.. این مشخص می کرد تاهمین الان عمارت بوده.. بی اراده فکم منقبض شد

نگاهش کردم موهای بلند و خوش حالتش کمی آشفته به نظر می رسید.. خیره بااخم های درهم به نقطه ای زل زده بود..

-مشکلی که پیش نیومد؟

بااین حرفم تو جاش پرید و تازه متوجه من شد

-ت تواز کی اینجایی؟


romangram.com | @romangram_com