#نگهبان_آتش_پارت_322
از نریمان فاصله گرفتم و به لیلی که خونسرد به من نگاه میکرد خیره شدم.. موهام رو کنار زدم.. بااشاره لیلی نریمان دستم رو ول کرد
-زود برو تو اتاقت
بینی بالا کشیدم.. هنوزم چونم از حجم بغض می لرزید.. نگاه پراز نفرتم رو از لیلی سردادم و به چهره غم زده نریمان دوختم.. تند از کنار هردو رد شدم و وارد اتاقم شدم.. در رو پشتم قفل کردم.. دلم حرف زدن با کسی رو میخواست.. تاویار از دلم رد شد.. به جیبم دست زدم اما با ندیدن گوشیم آه از نهادم بلند شد و به سمت در چرخیدم.. گوشیم هنوز دست نریمان بود.. کف دستم رو روی در سرد گذاشتم.. باز بغض به گلوم چنگ زد.. همش به خاطر اون پسره احمق بود.. حتما چون جلوی تاویار اونطور حرف زدم بهش برخورده. برای تلافی به خانمش گفته.. باهمون دست به در کوبیدم
-عوضی ازت متنفرم
و از در فاصله گرفتم که کسی در زد.. با جیغ گفتم:
-دیگه چی از جونم میخواین؟
بعد از کمی مکث صدای نریمان رو شنیدم
-میشه درو باز کنید صدف خانم..؟
پرغیض گفتم:
-برو گم شو همش تقصیر توئه..
و باز گریه م گرفت دلجویانه گفت:
-باورکنید اینطور که فکر میکنید نیست
من حرفی نزدم..
-الانم گوشیتون دست منه بیاید این درو باز کنید
دستی به صورت خیسم کشیدم و به در نزدیک شدم.. نمی خواستم از موضعم پایین بیام.. به در تقه ای وارد کرد
-نمیخوام ببینمت گوشیم رو بذار و برو
-اما آخه..
-نشنیدی؟ برو
حرفی نزد و من صدای پوف کلافش رو شنیدم یکم بعد در رو باز کردم و گوشیم رو برداشتم.. باز وارد اتاق شدم روی تخت نشستم.. نگاهم به روبرو بود اما فکرم گاهی حوالی چشمای تاویار پرسه میزد گاهی هم به سمت بابام.. باز صدای تاویار توگوشم زنگ زد
romangram.com | @romangram_com