#نگهبان_آتش_پارت_321
سربلند کردم و در کمال تعجب دیدم که تو آغوش نریمان هستم.. نگاه حیرت زدش رو دیدم و بلند شروع کردم به گریه کردن صداش رو از بین گریه هام شنیدم
-چی شده صدف خانم؟
بوی عطر شیرینش حس بدی بهم داد و ازش فاصله گرفتم
صورتم از داغی اشکام می سوخت وشوریش نمک زخمم میشد
-کی ناراحتتون کرده؟
نالیدم:
-تو گفتی؟
باابروهای بالا رفته نگاهم کرد.
-تو به اون زن گفتی من اونجام؟
یه قدم به سمتم برداشت که بامشت به جون سینش افتادم سعی داشت آرومم کنه اما من نمی فهمیدم
-ازت بدم میاد هم تو هم اون...
اماهنوز حرفم رو تموم نکرده بودم که مچ هردودستم رو گرفت و من جیغ زدم:
-این جا چه خبره؟
ومن ساکت شدم
-هیچی خانم چیزی نیست.
حتی جرات نگاه کردن بهش رو نداشتم.. لیلی جلو اومد و ازصدای پاهاش قلبم ضربان گرفت و بی اراده به نریمان چسبیدم.. صدای تپش تند قلب نریمان گوشم رو کر می کرد:
-انگار متوجه حرفام نشدی ؟
-....
-صدف؟
romangram.com | @romangram_com