#نگهبان_آتش_پارت_320

از چشماش خون می بارید..

-اونوقت کاری میکنم که اصلا خوشت نمیاد

باچشمای از حدقه بیرون زده نگاهش کردم.. دستاش روی دهنم راه نفسم روبسته بود.. با ضرب تکونم داد که به گریه افتادم

-فهمیدی چی گفتم؟

سرتکون دادم دستاش از اشکام خیس شده بود.. به عقب هلم داد که به پیانو برخورد کردم و چشمم به قهوه نیم خورده تاویار افتاد و گریه م شدت گرفت

از گوشه چشم دیدم که رد اشکام رو مثل یک چیز کثیف با یه دستمال پاک کرد و روی زمین انداخت

پالتوش رو مرتب کرد و با انزجار نگاهش رو به من دوخت

-برمیگردی اتاقت و حق نداری تا یک هفته پات رو از اتاق بیرون بذاری

باشتاب سربالا کردم

-چی؟

-خوب شنیدی

اخماش رو بیشتر درهم کرد

-از جلوی چشمم گم شو

نفسام تند و ترسیده شده بود.. من چطور میتونستم اون رو مادر خودم بدونم؟ تمام نفرتم رو تو دریای نگاهم ریختم آرزو کردم که کاش میشد اون رو غرق کنم.. قبل از این که حرفی بزنه گفتم:

-باشه..

پوزخند زد حرصی تر جیغ زدم

-باشه..

وصبر نکردم.. با دو از اون جا دور شدم ریزش اشک هام دست خودم نبود درست نزدیک به اتاقم به جسمی محکم برخورد کردم

-آخ


romangram.com | @romangram_com