#نگهبان_آتش_پارت_318

-خودم درست کردم..

چشم بالا کشید و من ادامه دادم:

-واسه خودمم اینجوری درست می کنم.. غیر از این باشه نمی تونم بخورم.. از وقتی اومدم ایران نخوردم چون اونقدر بی حوصلم که دست و دلم به درست کردنش نمی رفت تا حالا...

بی توجه به من جرعه ای از قهوه نوشید و برای ثانیه ای چشم بست.. دست دراز کرد و قهوه رو روی پیانو گذاشت و فاصله ی بینمون رو کمتر کرد..

-اگه بلدین پیانو بزنین واسه من اینکارو بکنین.. چون راستش.. من خیلی دلتنگ بابام شدم.. اون همیشه شب ها قبل از خواب پیانو میزنه..

با حالت خاصی گفت:

-ولی الان قبل از خواب نیست..

خندم گرفت.. حالا که حرف میزد دیگه مثل قبل ازش نمی ترسیدم ولی هنوز استرس داشتم.. تاویار امروز یکم عجیب شده بود.. نمی دونم چرا ولی خیلی خوب بود..

-خب شما هم قبل از خواب نیستین..

ابرو بالا انداخت و من دوباره به سیاهی مردمک چشمش خیره شدم.. شبیه یه دنیای دیگه بود که با عطر سرد و تلخش خیلی مرموزتر می شد.. دست راستش رو بالا آورد و به ساعتش نگاه کرد.. عجیب بود که تاویار ساعتش رو به دست راستش می بست..

-من باید برم.. لیلی خانوم نیومد.. اما قبلش باید یه چیزی بگم..

نزدیکتر شد.. حالا فاصلمون به اندازه ی یه کفش هم نبود.. می تونستم گرمای بدنش رو حس کنم.. سرخ شدن گونم رو ندیده حدس زدم..

-من از اینکه اون شب اتفاقی برات نیفتاد خیلی خوشحالم..

چشم بالا کشیدم و نگاهش کردم.. خیلی از من قدبلندتر بودم و من حتی نمی تونستم فضای پشت سرش رو به خوبی ببینم.. از این زاویه بیشتر لب هاش در معرض دیدم بود.. مثل همیشه ته ریش کمی داشت..

-به خاطر شماست.. خیلی به موقع رسیدین.. از این بابت خیلی خجالت می کشم.. دوست نداشتم نه این اتفاق بیفته نه شما منو تو اون شرایط ببینین.. الان من واقعا زندگیمو مدیونم.. به شما..

سیبک گلوش بالا و پایین شد.. حس لمس کردن گردنش به جونم افتاد.. دلم می خواست به صورتش دست بزنم.. واقعا تاویار انسان بود؟ حسی هم داشت؟ اگر من اینکارو می کردم چی می شد؟ چیکار می کرد؟ به یاد روز اولی افتادم که دیده بودمش.. وقتی بهش دست زدم گفت که من یه غرب زده م و این ها اثرات فرنگ رفتنه.. آره اونم حس داشت اما عصبانیت و خشم.. یا وقتی که به اسم صداش کردم.. این رو هم دوست نداشت.. من باید با این حسی که تو وجودم بود و هرروز بزرگتر می شد چیکار می کردم؟ با شنیدن صداش از عالم هپروت بیرون پریدم

-هیچ دینی وجود نداره.. قبلا هم گفتم بازم میگم.. هرکسی هم جای من بود اینکارو می کرد.. فقط یه نصیحت دارم البته اگر ناراحت نمیشی...

انگار برای ادامه ی حرفش تردید داشت..

-اما سعی کن تو اینجور مهمونی ها بیشتر از این ها مراقب خودت باشی.. گرگ صفت زیاده..


romangram.com | @romangram_com