#نگهبان_آتش_پارت_316

-چرا نمی شینی؟

هومی کشیدم و باقدم های لرزون از هیجانی که داشتم به سمت مبل رفتم که کمی از تاویار فاصله داشت.. نشستم.

زانوهام رو به هم چسبوندم. زیر چشمی زیر نظرش داشتم..

باز به پشتی مبل تکیه داد و دستش رو روی دسته مبل گذاشت.. دوست داشتم بابت اون شب ازش تشکر کنم.. چند شب بعد بهم زنگ زد.. با اینکه سکوت کرده بود و حرفی نزد اما من فهمیدم که نگرانم شده بود.. آره اون نگرانم شده بود.. لبخند زدم.. پس حالا باید حتما ازش تشکر کنم.. تمام حرف هایی که می خواستم بزنم سبک و سنگین کردم.. در آخر لبم رو با زبونم خیس کردم و گفتم:

-راستش.. من یه تشکر به شما بدهکارم..

آروم به سمتم سر کج کرد و سوالی نگاهم کرد..

-در چه مورد؟

تمام توانم رو جمع کردم.. چقدر حرف زدن با این مرد سخت بود..

-خب به خاطر اون شب..

سعی می کردم به چشماش نگاه نکنم.. چون همین یه ذره توانم هم ازم می گرفت..

-شما زندگیمو نجات دادین.. واسه همینم ممنونم.. من خیلی..

-نیازی نیست.. هرکس دیگه هم جای من بود همین کارو می کرد..

چشم بالا کشیدم و نگاهش کردم.. من هنوز دهنم برای گفتن حرف قبلم باز بود که تاویار جوابم رو داده بود و رو گرفت.. باز خواستم چیزی بگم که با ورود شکوه زبون به کام گرفتم..

-سلام.. آغا خوش اومدین.. بفرمایید.. آب پرتقاله..

لبخند کمرنگی زد که باید جای من باشی که اون لبخند رو ببینی..

-ممنون..

شکوه لبخند پت و پهنی زد و در حالی که چشم از تاویار برنمی داشت گفت:

-نوش جان.. اگه قهوه میل دارین می تونم زود حاضر کنم..

-نه ممنون.. من یکم شیوه ی قهوه خوردنم متفاوته.. هر قهوه ای رو دوست ندارم..


romangram.com | @romangram_com