#نگهبان_آتش_پارت_315

-کافیه.. کاری که گفتم رو بکن..

و عزم رفتن کردم که چیزی یادم اومد..

-راستی شکوه..

پر سوال نگام کرد..

-جانم خانم؟

-اون آغایی که اون شب زخمی شد و خونه ما موند رو یادته؟

حالت متفکری به خودش گرفت و بعد گفت:

-بله.. همون آغایی که چند وقت پیشم برای دیدن خانم اومدن.. یادمه چطور؟

سرد گفتم:

-هیچی.. فقط مهمونمون اون آغاست.. مراقب رفتارت باش..

حس کردم که ناراحت شد اما چیزی نگفت.. من هم حرفی نزدم و به سمت پذیرایی رفتم.. دست و پاهام می لرزید و من نزدیک بودن به اون رو در خودم نمی دیدم.. مگه اون با بقیه چه فرقی داشت که من همیشه دست و پامو گم می کردم و حتی نمی تونستم درست نفس بکشم؟ مدام لباسمو درست می کردم و به صورتم دست می کشیدم.. خودمم کلافه شده بودم.. این روزها حتی این مدل لباس ها هم آزارم می دادن.. در نهایت تاویار رو دیدم که روی مبل سلطنتی وسط پذیرایی نشسته بود و متفکر به تابلوی نقاشی مردی خیره شده بود که چشم های سیاهی داشت.. چقدر عجیب.. من قبلا به اینجا اومده بودم اما این تابلو رو ندیده بودم..

-این عکس حس خیلی جالبی داره.. شما هم با من موافقین؟

با شنیدن این حرف از تاویار که پشتش به من بود جا خوردم.. شوک زده تو جام پریدم و زبونم بند اومد..

-ش ش شما چطور متوجه ی اومدن من شدین؟

به سمتم سر چرخوند و من بیشتر تو خودم فرو رفتم..

-خب معلومه.. از صدای پاتون.. نگفتین؟ شماهم نظر منو دارین؟

اون واقعا از من نظر می پرسید؟ خیلی دوست داشتم بگم با اینکه چشم های اون مرد درست شبیه به چشمهای توئه اما باز تو چیزی داری که تو نگاه اون نقاشی نیست..

-ب ب بله.. منم همین نظرو دارم..

با دست به مبل اشاره کرد..


romangram.com | @romangram_com