#نگهبان_آتش_پارت_314

سر به زیر انداخت و گفت:

-بله چشم..

یک گام به سمت تاویار برداشتم..

-خیلی ببخشید.. اما لیلی خانم نیستن و شما می تونین منتظر ایشون بمونین..

دستی به کت مرتبش کشید و گفت:

-بله ممنون میشم.. اگه مهم نبود تا اینجا نمی اومدم..

و من نگاه آخرش رو به نریمان دیدم و متوجه نشدم.. با دست به سمت پذیرایی اشاره کردم.

-بفرمایید اونجا تا بگم ازتون پذیرایی بشه..

سر تکون داد و به همون سمتی که اشاره کرده بودم رفت.. نریمان هم پوف کشید و از من دور شد و من حتی نگاه نکردم که کجا میرفت.. اصلا مهم نبود.. از پشت به اندام عضلانی و کشیده ی تاویار نگاه کردم.. آروم و با صلابت راه می رفت.. درست شبیه به اشراف زاده هایی که در نروژ دیده بودم.. دلم غنج رفت.. همه چیز این مرد مرموز، جذاب بود.. قلبم دوباره به کوبش افتاد.. تنها دلیلی که من رو اینجا نگه می داشت تاویار بود.. حرصی ضربه ای به سرم زدم.. یعنی خودش هم می دونست؟ که تنها دلیل بودن یه نفره؟ که با نجات جونم الان من هنوز هم زندم؟ شونه بالا انداختم.. مطمئنا نه.. چون اون اصلا دختر دست و پا چلفتی مثل من رو نمی دید.. به سمت آشپزخونه رفتم.. حتی توی نروژ خیلی ها به من ابراز علاقه می کردند ولی هیچکدوم مثل تاویار نبودند.. مثلا پائول.. آندرس هم کلاسی دوران دانشگاهم و خیلی های دیگه.. اون ها هم خیلی جذاب بودند ولی من به هیچکدوم این حس رو نداشتم.. همیشه از اون ها با بابا حرف می زدم. چون مادر نداشتم اون محرم رازم بود.. آهی از ته دل کشیدم.. کاش از تاویار هم با بابا حرف می زدم.. نزدیک آشپزخونه شکوه رو صدا کردم..

-شکوه؟ اونجایی؟

صدای به هم خوردن ظروف رو می شنیدم.. در نهایت شکوه خودش رو به من رسوند.. ملاقه ی دستش رو دیدم و جلوی خنده ی خودم رو گرفتم..

-جانم خانم؟ چیزی لازم دارین؟

-آره.. مهمون داریم یه چیزی برای پذیرایی بیار..

با تعجب گفت:

-چی؟ مهمون؟ ولی خانوم که خونه نیستن..

کلافه گفتم:

-خب نباشن.. مهمون که خبر نمیده..

گره روسریش رو محکم کرد..

-آره ولی خب خانم..


romangram.com | @romangram_com