#نگهبان_آتش_پارت_313
-ولی من برای دیدن لیلی خانم اومدم.. ازقبل هم با ایشون هماهنگ کردم.. موضوع مهمیه.. باید حتما حرف بزنیم..
نریمان دستی به گردنش کشید و گفت:
-ولی الان نیستن.. می بینی که؟ برو و بعد از این قبل اومدن زنگ بزن.. خانم دوست ندارن کسی سرزده به دیدنشون بیاد..
پوزخند واضح تاویار رو دیدم..
-ولی من هماهنگ کردم.. کسی که بی هماهنگی خونه نیستن لیلی خانومه..
من در سکوت نگاهشون می کردم.. گاهی به نریمان و گاهی به تاویار که هنوز هم خونسرد بود.. گاهی از این همه خونسردی حرصم می گرفت.. نریمان از من فاصله گرفت و به سمت تاویار رفت.. خیلی اضطراب داشتم.. از اینکه دعوا یا بحثی بشه می ترسیدم.. نریمان هم آروم بود اما من عصبی بودنش رو حس می کردم.. هرزمان تاویار رو می دید اینجوری میشد و من درک می کردم..
-ببین جناب کامیاب؟ دارم بهت میگم از اینجا برو.. و بعدا برای حرف زدن بیا..
و دستش رو بالا آورد و انگشت اشارش رو تهدیدوار به سینه ی تاویار زد..
-فهمیدی شازده؟
دیدم که تاویار اخم کرد و خودش رو کنار کشید..
تاویار هم بدون نگاه کردن به اطراف و با لحن بی تفاوتی گفت:
-بهتره مواظب رفتارت باشی نریمان.. فراموش نکن من هرکسی نیستم.. همکار خانومتم که نباشم، تاویار کامیابم.. پس حد خودتو بدون..
و به من نگاه کرد.. چی در تیله های سیاهش بود که با هربار نگاه کردنش، خون با سرعت بیشتری در عروقم جریان پیدا می کرد؟ در اصل به خاطر فعل و انفعالاتی که به وسیله ی نگاه او در بدنم به وجود اومد خودم متوجه حضور خودم شدم.. نریمان خواست به سمتش حمله کنه که تکونی به خودم دادم و حرصی گفتم:
-کافیه نریمان.. این چه رفتاریه که با مهمون خونه داری؟
هیچ تغییری در حالت نگاه تاویار رخ نداد.. حتی به جایی زل زده بود که ما قرار نداشتیم.. انگار اصلا متوجه من نمی شد و صدام رو نمی شنید..
-ولی خانم؟
-توو برو به کارات برس..
نگاه خشمگینش رو به تاویار دیدم..
-نشنیدی نریمان؟
romangram.com | @romangram_com