#نگهبان_آتش_پارت_312
شرمنده سرش رو پایین انداخت..
-واقعا که نریمان.. یعنی حتی الان هم نفهمیدی می خوام که عکس بگیری؟ حتما باید هربار بگم؟
و از روی زمین بلند شدم.. در حالی که با گوشی دستش ور می رفت گفت:
-شرمنده.. آخه من تا حالا از کسی عکس نگرفتم.. نمی دونستم این می تونه یه مدل باشه..
باز خواستم سرش جیغ بزنم که با دیدن تاویار دهانم تا نیمه باز ماند.. از همین فاصله و از نیم رخش می تونستم اخم همیشگیش رو ببینم.. کت و شلوار تماما مشکی تنش بود و داشت به سمت عمارت می رفت.. قلبم تند و نامنظم می تپید و نفسم به شماره افتاد.. باورم نمی شد این وقت روز ببینمش.. غافلگیر شده بودم.. چرا اومده بود در حالی که حتی لیلی نبود؟ دمی از هوا گرفتم.. نریمان حرف میزد و من نمی فهمیدم.. تلاش می کردم تا نسیم خنکی که می وزید عطرش رو به مشامم برسونه.. نریمان که خیرگی من رو دید چشم از من گرفت و مسیر نگاهم رو دنبال کرد و فکر کنم تاویار از پله ها بالا رفته بود که نریمان حرصی گفت:
-این اینجا چیکار می کنه؟ کی اینو راه داده؟
و صبر نکرد و از من فاصله گرفت.. لبای خشکم رو تکونی دادم و گفتم:
-یعنی به خاطر من اومده؟ میشه؟
به خودم اومدم.. به روبرویی زل زده بودم که اونها نبودن.. چشمام می سوخت.. با دو خودم رو به ساختمون رسوندم.. می ترسیدم نریمان بلایی به سرش بیاره.. آخه اون دل خوشی از تاویار نداشت.. ازش متنفر بود و من دلیلش رو نمی دونستم.. وقتی به در ساختمون رسیدم نفس نفس می زدم.. دستام رو روی قلبم گذاشتم و چندین بار نفس عمیق کشیدم.. موهام رو از صورتم کنار زدم و گوش تیز کردم.. دستگیره ی در رو پایین کشیدم و آروم در رو باز کردم.. نمی خواستم کسی متوجه حضورم بشه اما همون لحظه ی اول تاویار من رو دید..
-سلام..
با سلام کردن تاویار، نریمان به سمت من چرخید.. یه لحظه حس مجرم ها بهم دست داد.. انگار کار بدی کردم و کسی مچم رو گرفته.. ولی به روی خودم نیاوردم و در رو پشت سرم بستم.. داشتند با هم حرف میزدند.. حتما دعوا می کردند و نمی خواستند من متوجه بشم..
-سلام.. خوش اومدین..
این رو گفتم که نریمان از تاویار فاصله گرفت و به من نزدیک شد..
-خانوم اومدین؟
نگاهش کردم که گفت:
-آقای کامیاب هم دیگه داشتن مرخص می شدن..
و رو به تاویار و با حالت خاصی گفت:
-درست نمیگم؟
حالا می تونستم بوی سرد و تلخ عطر تاویار رو حس کنم.. نامحسوس نفس عمیقی کشیدم.. حتی حس می کردم عطرش رو نوشیدم.. تاویار خیلی خونسرد گفت:
romangram.com | @romangram_com