#نگهبان_آتش_پارت_311

-مهم نیست.. بیا از من یه عکس بگیر..

و نزدیکتر شدم و گوشی رو به دستش دادم.. همونطور که به سمت درخت می رفتم صدام رو بالا بردم گفتم:

-به نفعته که خوب بگیری وگرنه به خانومت میگم..

و دستام رو از دو طرف باز کردم..

-یه جوری بگیر که این دوتا درخت هم تو کادر بیفته..

دستپاچگیش خیلی خنده دار بود و باعث می شد خنده هام توی عکس از ته دل باشه.. حالت بامزه ای به خودم گرفتم و دسته ای از موهام رو لای انگشتم پیچیدم و چشمک زدم که یعنی بگیر.. مدام حالت هام رو عوض می کردم و او هم تند و تند عکس می گرفت.. در آخر برای تموم کردن عکاسیش دستم رو مقابلش گرفتم ولی اون باز هم عکس گرفت.. با جیغ اسمش رو صدا زدم:

-نریمان؟

شتاب زده دستش رو پایین آورد:

-من گفتم عکس بگیر؟

شونه بالا انداخت..

-ببخشید من فکر کردم اینم یه مدل عکسه..

دستم رو مشت کردم و از هردو طرف به رونم کوبیدم..

-آخه اینجوری؟

حرفی نزد که به سمت بوته ی گل هلندی رفتم..

-دنبالم بیا..

تا رسیدن به بوته ی گل دویدم و کنارش زانو زدم.. با دو انگشت ساقه ی گل رو گرفتم و بینیم رو بهش زدم.. با دست موهام رو در اطرافم ریختم و منتظر شدم.. اما خبری از گرفتن عکس نبود.. به سمت نریمان چرخیدم که خیره به من ایستاده بود.. دستم رو زیر چونم زدم و با ابروهای بالا رفته گفتم:

-میشه بگی الان داری چیکار می کنی؟

سکوت که کرد گفتم:

-چرا عکس نگرفتی؟


romangram.com | @romangram_com