#نگهبان_آتش_پارت_310
-ببخشید..
تند گفت:
-نه این چه حرفیه؟ من فقط..
به میان حرفش پریدم:
-کافیه.. اصلا برام مهم نیست که اینجایی و چرا اومدی.. از سر راهم برو کنار..
و از کنارش رد شدم که صدام کرد:
-صدف خانوم؟
ایستادم ولی به سمتش نچرخیدم..
-کاش اجازه بدید من همراهیتون کنم..
سرم رو به سمتش کج کردم و سرتا پاشو از نظر گذروندم.. کت و شلوار نوک مدادی و پیراهن مشکی پوشیده بود.. موهای خرمایی رنگ و خوش حالتش رو برخلاف همیشه باز گذاشته بود.. چشم هاش از همیشه روشنتر به نظر می رسید.. خیلی جذاب بود.. خیلی دوست داشتم مخالفت کنم ولی بد هم نمی شد.. در ثانی من ابدا حس و حال بحث کردن نداشتم.. در برابر نگاه منتظرش گفتم:
-باشه.. مشکلی نیست..
لبخند زد که پشت کردم.. کاش می شد لبخند تاویار رو هم ببینم.. اما اون همیشه اخم می کرد و سرد و جدی به نظر می رسید.. پا به محوطه ی باغ گذاشتم.. هوا خیلی سرد بود و از دهنم بخار بیرون میزد.. ولی من عاشق هوای سرد بودم.. هرچند تهران به نسبت نروژ ابدا سرد نبود.. باد موهام رو به بازی گرفت.. حس خیلی خوبی داشتم.. ذهنم رو از هرچیزی خالی کردم.. تمام محدوده ی دیدم رو از نظر گذروندم.. تمام درخت ها به خواب رفته بودند و زمین خیس بود.. حتی بشیر رو دیدم که داشت به سمت منطقه ی پشتی باغ می رفت.. دوست داشتم اونجا رو هم ببینم ولی برای منی که حتی ساختمون داخلی خونه رو هم به طور کامل ندیده بودم این موضوع خیلی زیاد بود.. متوجه شدم که نریمان با چند قدم فاصله به دنبالم می آمد.. با این حال وجودش رو نادیده گرفتم.. از اینکه زیر نظر باشم بدم می اومد.. ولی چاره ای نبود.. تو این خونه خیلی چیزها بود که من دوست نداشتم.. چند نفس عمیق کشیدم.. گوشیم رو بیرون آوردم و از دوربینش فضا رو نگاه کردم تا یه جای مناسب برای عکسبرداری پیدا کنم.. در نهایت درختی رو دیدم که در کل باغ تنها اون سبز باقی مونده بود.. یه درخت پربار صنوبر که درست بین دو درخت خشک خیلی زیباتر نشون می داد.. با خوشحال و ذوق به سمت نریمان چرخیدم.. واقعا فراموش کرده بودم که هست.. نزدیکش شدم..
-نریمان؟
با شنیدن صدام، نگاهش رو از ناکجاآباد گرفت و گیج و منگ به من زل زد:
-بله خانوم؟
دست به کمر گرفتم:
-میشه بگی حواست کجاست؟ کلی وقته که صدات می کنم..
اینو برای درآوردن حرصش گفتم.. ابروهاش بالا پرید و گفت:
-واقعا؟ببخشید متوجه نشدم..
romangram.com | @romangram_com