#نگهبان_آتش_پارت_309
و از کنارش رد شدم..
-خانوم جایی میرین؟
به سمتش سر کج کردم:
-آره.. میرم تو باغ قدم بزنم.. کسی که نیست.. حوصلم سررفته..
لبخند زد..
-باشه خانوم.. اما هوا سرده خودتونو بپوشونین..
پشت کردم..
-نه همینجوری خوبه..
مستقیم به سمت در خروجی رفتم ولی هنوز چند قدم با در فاصله داشتم که باز شد و من از ترس لیلی سرجا میخکوب شدم و چشمام تا آخرین حد گشاد شد.. اما در کمال تعجب، نریمان رو دیدم که وارد شد.. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-تو اینجا چیکار می کنی؟
به سمتم سرچرخوند و خیلی زود من رو دید..
-عه خانوم شما اینجایین؟
دست به سینه شدم..
-بله.. چطور؟
به اطرافش نگاه کرد و جلو اومد..
-چرا از اتاقتون اومدین بیرون؟
اخم کردم..
-نکنه برای بیرون اومدن باید از تو اجازه می گرفتم؟
و با حرص ادامه دادم:
romangram.com | @romangram_com