#نگهبان_آتش_پارت_308





دست از شونه کردن موهام برداشتم.. خیلی حوصلم سررفته بود.. دستم رو روی میز آرایش گذاشتم و سرم رو روی دستم تکیه دادم.. موهام روی سینه و رونم ریخت.. فکر اون شب برای لحظه ای ولم نمی کرد.. واقعا اگر تاویار نمی اومد.. حتی دلم نمی خواست به این فکر کنم که چی می شد و چه اتفاقی می افتاد و الان تو چه شرایطی بودم.. اما هنوزم خیلی چیزها برام سوال می شد.. اون توی طبقه ی بالا چی می خواست؟ من چرا رفته بودم اونجا؟ تمام این ها تقصیر لیلی بود.. اگر من اون شب اون هارو با هم نمی دیدم.. با اون حال خراب نمی رفتم طبقه ی بالا.. اصلا اون عوضی کی بود؟ بی حوصله از روی صندلی بلند شدم و به خودم نیم نگاهی انداختم.. هنوز لباس خواب تنم بود.. با اینکه بعد از چند روز هنوز هم می ترسیدم بیرون برم اما داشتم دیوونه می شدم.. چی می شد اگه می رفتم و توی باغ قدم می زدم..؟ حولم رو برداشتم و پا به حموم گذاشتم.. دوش آب گرم رو باز کردم.. از اون شب تا به حال.. آرامش نداشتم.. مدام کابوس می دیدم و تا در رو قفل نمی کردم، خوابم نمی برد.. حتی موندن تو خونه برام سخت شده بود.. به خاطر موندن تو این خونه من چه چیزها که ندیدم.. من آدم گوشه گیری نبودم.. من دوست های خیلی زیادی داشتم که خیلی هاشون حتی پسر بودن.. اما فقط دوست بودیم هیچوقت به من تعرض نکرده بودن.. دوش رو بستم و به آینه ی بخار گرفته زل زدم.. حالا حتی از خودم هم خجالت می کشیدم.. چهره ی اون مرد هنوز هم به وجودم رعشه می انداخت.. خیلی دلم می خواست از ایران برم اما برای رفتن مصمم نبودم.. تاویار من رو به ایران وصل می کرد.. با انگشت اسمش رو روی بخار شیشه نوشتم و قطرات آب اشک ریختند.. چه اسم زیبا و خاصی داشت.. حتی اسمش هم قلبم رو به کوبش می انداخت.. چرا تا به امروز معنای اسمش رو نمی دونستم؟

شونه بالا انداختم و حوله پوشیدم و گرهش رو محکم کردم.. از حموم بیرون زدم.. همونطور که با حوله موهام رو خشک می کردم به سمت پنجره رفتم.. پرده رو کنار زدم.. دیروز هوا بارونی بود و امروز آفتابی.. با این حال هنوز زمین خیس و نمدار بود.. از پنجره فاصله گرفتم.. بد نمیشد اگه یه لباس خوب بپوشم و چندتا عکس بگیرم و برای بابا مهردادم بفرستم.. خیلی دلتنگم بود و مدام اصرار می کرد برگرد.. اعتراف می کنم که حتی از اینکه لیلی اجازه ی رفتن نمی داد خوشحال بودم اما گاهی از اینکه حس می کردم بابام رو فراموش کردم از خودم بدم می اومد.. من اینجا جز تاویار هیچ دلخوشی نداشتم.. در کمد رو باز کردم و ازبین همه ی لباس ها، پلیور یقه گرد زرشکی چشمم رو گرفت.. این رنگ رو تن تاویار دیده بودم و خیلی بهش میومد.. با اینکه دلم نمی خواست لباس هایی که به دستور لیلی خریداری شده بود رو بپوشم اما مجبور بودم.. من چیز زیادی با خودم نیاورده بودم.. پولیور رو با یه ساپورت زمستونه ی مشکی پوشیدم.. مقابل آینه ایستادم.. چشمم به گردنبندم افتاد.. با دست لمسش کردم و بازش کردم.. عکس من و بابام بود.. بابا داشت مثل همیشه پر انرژی گونم رو می بوسید و من می خندیدم.. بابا هم یکی شبیه به همین گردنبند رو داشت.. به عکس بوسه زدم و موهام رو با سشوار خشک کردم.. ابدا حوصله ی سرماخوردگی رو نداشتم.. مخصوصا حالا که بابا نبود.. کی می خواست ازم مراقبت کنه؟ مطمئنا هیچکس..

گوشیم رو از روی عسلی برداشتم و به در نزدیک شدم.. قفل در رو باز کردم.. هنوز می ترسیدم ولی خیلی آروم دستگیره رو پایین کشیدم و در رو باز کردم.. اول سرک کشیدم.. هیچکس نبود.. نفسی تازه کردم و پا به سالن گذاشتم.. اتاقم تو راستای در ورودی قرار داشت.. شکوه رو دیدم که سرگرم آب دادن به گل ها بود و چیزی می گفت.. آروم و پاورچین به سمتش رفتم و درست تو فاصله ی کمی ازش گفتم:

-شکوه؟

مثل برق گرفته ها از جاش پرید و آبپاش از دستش افتاد..

-ای وای خانوم.. این چه کاریه؟ نزدیک بود سکته کنم..

بلند زدم زیر خنده.. شکوه دستش رو روی قلبش گذاشته بود و نفس های عمیق می کشید.. بین خنده گفتم:

-یعنی اینقدر ترسیدی؟

در همون حال دلخوری گفت:

-والا خانوم من دیگه پیر شدم.. این هیجان ها واسه من خوب نیست.. ممکنه سکته کنم بمونم رو دستتون.. هرچند جونم فداتون خانوم..

دستش رو گرفتم و با اخم ریزی گفتم:

-خدا نکنه.. خداروشکر الان خوبی.. من فقط شوخی کردم..

و شیطنت آمیز گفتم:

-حالا یالا بگو ببینم داشتی با کی حرف میزدی زیرلبی؟ نکنه اینجا جن و پری داره؟

-نه خانم.. داشتم با خودم حرف میزدم..

سرتکون دادم..

-هوم باشه.. پس به کارت برس..


romangram.com | @romangram_com