#نگهبان_آتش_پارت_307

-چرا؟

حال خوبی نداشت با این حال سعی کرد آروم باشه.

-چرا چی داداش؟

-چرا نگفتی که..

تند درحالی که داشت بغض صداش رو مخفی میکرد گفت:

-چون ماه ها بود که ازش خبر نداشتیم

پوزخند بی ارادی زدم

-تاویار؟

-کاش بهم می گفتی..

-من نگفتم چون دلیلی نداشت تو بدونی.. اون مامور مابود.. حالا بگو چه بلایی سرش آوردن؟

باز فکر بدن پر از خونش و شکنجه هایی اون زن بیمار مثل مار تو تنم پیچید.. گلوم خشک شده بود به سختی گفتم:

-فقط بدون که مرده و دیگه حتی نمیتونین پیداش کنید..

و تلفن عرق کرده از دستم افتاد زمزمه کردم:

-اون خائن نبود اما بیگناه چرا..

آخ لیلی؟ چطور میتونی این همه تاوان رو پس بدی؟

مدام با خودم حرف میزدم و نفهمیدم که پلکم کی بسته شد؟





صدف..


romangram.com | @romangram_com