#نگهبان_آتش_پارت_306
شنیدم که از پشت میز بلند شد و باز همون صدای آزاردهنده بی سیم..
-نه این ممکن نیست نه
باز هم شنیدم که شماره ای رو گرفت.. کنجکاو پرسیدم:
-تو چته مگه خودت نمی دونستی اون چجور آدمیه؟
اما حامد فقط تکرار میکرد:
-این ممکن نیست
وقبل از حرف زدنم صدای ناجی رو از پشت تلفن شنیدم.
-الو خبری شده حامد؟
وحامد نالید:
-سرگرد عباسی پیدا شده اما..
بااین حرف هجوم خون رو در کسری از ثانیه توسرم حس کردم.. سرگرد؟
-حرف بزن حامد..
-امشب شهید شد..
ناباور لب زدم:
-اون مرد پلیس بود؟ دیگه هیچ چیز نمی شنیدم.. تمام بدنم خیس از عرق شد کامم از همیشه تلخ تر بود..
اون.. خودم رو بالا کشیدم و سرم رو بین مشت گرفتم و فکم منقبض شد.. لعنتی.. حالا صدای حامد رو از دور دست ها شنیدم:
-تاویار؟ الو چی شد؟ ای خدا تاویار خوبی؟
سرچرخوندم به صفحه ی روشن گوشی خیره شدم
دست دراز کردم و گوشی رو به گوشم زدم.. لب زدم:
romangram.com | @romangram_com