#نگهبان_آتش_پارت_305
-....
اینبار کلافه تر اسمم رو صدا کرد.
-تاویار گفتم کجایی؟
دست چپم رو زیر سرم گذاشتم.
-الان خونم.
نفسش رو شل بیرون فرستاد. با شناختی که ازش داشتم حدس میزدم الان اداره باشه..
-فقط به سوالم جواب بده..
هومی کشیدم خوب میدونستم حرفش چیه.
-من از همه چی خبر دارم یعنی اینکه.. وقتی داشت پشت تلفن حرف میزد از مانیتور دیدمش
هنوز نگاهم به سقف بود یک پام رو بالا آوردم.. خونسرد گفتم:
-پس از هیچی خبر نداری.
با کف دست به میز کوبید و تقریبا داد زد:
-تاویار الان وقتش نیست. مغلطه نکن بگو اونجا چی شد؟
اون فکر میکرد من هدفم آزار دادنشه؟ یعنی مشخص نبود دلم میخواست حرف بزنم؟ نه.. به خودم پوزخند زدم
-امشب لیلی یک نفر رو شخصا کشت
با دادی که زد گوشی رو از گوشم فاصله دادم
-چییی؟ ت تو چی گفتی؟
این همه تعجب رو درک نمی کردم.. اون که جای من نبود. من چه چیزا که ندیده بودم
-همین که شنیدی..
romangram.com | @romangram_com