#نگهبان_آتش_پارت_302

امامن جواب سوال قبلش رو دادم

-درسته اما امشب نشد.. من میرم ولی قبلش دوچیز میگم که هیچ دوست ندارم باز تکرار بشه

اون نگهبان رفته بود و لیلی سوالی نگاهم کرد.. پک دیگه ای زدم:

-یک.. دیگه بدون هماهنگی بامن هیچ زمان حق ندارید من رو حتی بهشت ببری..

دست به سینه شد:

-دو.. امشب آخرین شبی بود که اجازه دادم به من، به تاویار کامیاب دستور بدی

ابرو بالا انداختم:

-مفهومه لیلی خانم؟

حرفی نزد.. کمی جلوتر رفتم و تکون نخورد. این زن به همه نظرداشت حتی اون مرد..

-لطفا برید کنار من خیلی عجله دارم قرار نبود دیدارم باشما تااین ساعت طول بکشه.. ببخشید اما من برای همه چیز برنامه ریزی میکنم..

لبخند زد که بیشتر پوزخند بود یک قدم عقب رفت ومن درو بستم وماشین رو دور زدم.. نریمان رو دیدم که به ماشینش تکیه داده بود شک نداشتم این سکوت و صامت بودنش هم امر لیلی بود..

سوار شدم اما قبل از بستن در صدای لیلی رو شنیدم:

-مواظب باش این جسارت درکنار جذابیتت کار دستت نده.. تو تازه کاری و ناشی هرچقدر هم با هوش و ذکاوت باشی بازم ممکنه یه جایی گاف بدی.. مگه نه؟

اون الان داشت تهدیدم میکرد؟ این حرف بی ربط به قتل نبود.. نگاهش کردم و به طعنه گفتم:

-مدیریت بحران به وقتش کار خودش رو انجام میده

تیر خشمش روبه سمتم پرتاب کرد و من زیرپوستی پوزخند زدم.. در رو بستم و پام رو روی پدال گاز فشردم.. حتی دیدم لیلی رو که سرجا خشک شده بود.

و نریمان به دادش رسید اون زن قوی بود اما من..

خودم رو برای مبارزه آماده کرده بودم. گوشیم مدام درجیبم می لرزید.. دست راستم رو روی فرمون گذاشتم وبادست دیگرم تلفنم رو از جیب کتم.. بیرون کشیدم.. حدس میزدم حامد باشه.. اما بادیدن شماره سیاوش تنم یخ بست.. عضلاتم منقبض شد و مغزم فرمان ایست داد.

ماشین باشتاب درست بین کوچه توقف کرد. ناباور به تماس قطع شده خیره موندم و لب زدم:


romangram.com | @romangram_com