#نگهبان_آتش_پارت_301
من برای حرف زدن اومده بودم اما امشب شب گفتن نبود.
هرشبی برای چیزی ساخته شده.. درست مثل اون شب لعنتی که من صدای عشق بازی لیلی و پدرم رو تواتاق خواب مشترکش بامادرم شنیدم.. آخ از اون شب که حتی تا به امروز نتونستم حس اون شبم رو درک کنم مثل یه رویای واقعی بود
و حالا امشب.. من باید می دیدم که دیدم.. آخ امان از شبی که وقت گفتن برسه.. اون زمان قسم میخورم خود قیامته و همه متوجه میشن که قیامت هرکس رو خودش تعیین میکنه.. لیلی منتظر اون شب باش که خاک شاید نه اما من آتیشم خاکسترت میکنه.. از پیچ منتهی به عمارت که رد شدیم من ماشینم رو دیدم
ریموتش دست خودم بود برای همین ازجا تکون نخورده بود
به محض توقف، خیلی زود از ماشین پیاده شدم و ریموت رو فشردم
حتی تحمل نداشتم یک دقیقه هم سیگار نکشم.
-تاویار؟
لیلی بود. دست مشت شدم رو زیر کتم پنهان کردم
دیدم که یکی از نگهبان ها بادو خودش رو به لیلی رسوند ودرو براش باز کرد:
-خیلی خوش اومدین خانم.
پوزخند زدم و درماشین رو باز کردم.. روی صندلی پاکت سیگارم رو که از خونه آورده بودم برداشتم وبادیدن تنها دونخ باقی مونده حرصی پوف کشیدم
سیگاررو بین لبم گذاشتم که دستش روی لبه کتم نشست
آه خدا بیش از این گنجایش برای این مارصفت نداشتم
-من تورو صداکردم نشنیدی؟
خونسرد درحالی که با فندک روشنش میکردم به سمتش چرخیدم بادیدن سیگار گوشه لبم خندید.
-گفتی بامن حرف داری؟
با دو انگشت سیگار رو گرفتم و پک عمیقی زدم و پایین آوردم.. منتظر تمام اعمالم رو زیر نظرداشت
دود داخل دهنم رو بیرون فرستادم لیلی دم عمیقی گرفت
-اوم این بو رو دوست دارم..
romangram.com | @romangram_com