#نگهبان_آتش_پارت_300

-اما امشب توبه جایی اومدی وچیزی دیدی که فقط بامرگ میتونی ازش بیرون بری.

جریان خون تورگ هام چه دردناک شده بود

-اتا؟

چهره درهم کشیدم و اتا خیلی زود واردشد وبه سمت جلال رفت.. من حتی قدمی برنداشتم.. لیلی از کنارم ردشد اما من...

دیدم که جنازش رو باهم بیرون بردن

باید آرامشم رو حفظ میکردم.. به پاهام دستور حرکت دادم و انگار جدی بودنم رو فهمیدن که به راه افتادن.. مشامم پراز بوی خون شده بود.. خیلی زود از اون قتلگاه بیرون زدم عرق داشتم وهوای سرد لرز به تنم انداخت.. همه سوار ماشین بودن.. نریمان بوق زد و من پیش رفتم و اینبار بی توجه به لیلی روی صندلی کنار نریمان نشستم

نگاه هردو رو روی خودم حس کردم

بااین حال سکوت کردم و از شیشه به بیرون زل زدم..

مدام جسم غرق در خون اون مرد که حتی نتونستم هویتشش رو بشناسم مقابلم زنده میشد.

آخ بابا.. کاش هیچ زمان پای این زن خوک صفت بدذات رو تو زندگیمون باز نمی کردی.. به یاد سایه افتادم.. دلم، روحم، عقلم، دستام، همه چیزم برای دوباره دیدنش می لرزید.. کاش میتونستم چیزی جز لحظه ای آخر که نیمه جون توی بغلم از دنیا و آینده تباه شدش حرف میزد رو به یاد بیارم.. اما افسوس که حالا فشاردستاش توی دستم لحظه ای که جون از تنش میرفت رو دقیقا روی گلوم حس میکردم. آه برای تنها خواهرم که رفت و تنها برادرم رو هم از دست دادم

باوجود تمام اتفاقات هنوزم آروم بودم

این سکوت همیشگی.. این آرامش ظاهری ازمن یه هیولا ساخته بود که حتی شک نداشتم لیلی هم انتظارش رو نداشت به خودم که عجیب برای انتقام ساخته شده بودم پوزخند زدم..

تا رسیدن به عمارت هیچ کدوم حرفی نزدیم.. اصلا مگه لیلی با اون کارش حرفی واسه زدن گذاشته بود؟ همچنان نگاهم به خیابونی بود که نمی دیدمش.. من تاویار بودم و بازم مثل همیشه این آرامش بیمار گونه به دادم رسیده بود.. گاهی حتی خودم از این تاویار وحشت داشتم.

از آینه ی بغل ماشین لیلی رو خیره به خودم دیدم و در دلم پوزخند زدم.. خوب نگاه کن به شاهکاری که ساختی.. نگاه کن.. خوب میدونم هدفش از امشب ترسوندن من نبود.. تنها میخواست اوج حیوانیتش رو نشون بده که من این رو ده ساله دیده و شناخته بودم.و هرچند من هنوز نمی خواستم فکر کنم.. اجازه دادم خوب براندازم کنه اون هرگز نمی تونست درون این مرد شکست خورده که بانیروی انتقام وکینه سرپا مونده رو ببینه وحتی بشناسه.. باز جسم غرق در خون اون مرد مقابل دیدم زنده شد.. ناگهان خاطرات بی کسب اجازه ازمن درنهایت بی رحمی شروع به مرور شدن کردن.. چهره اون مرد کنار نرفت درحالی که بدن نیمه جون سایه هم تواون شب شوم مقابلم جون گرفت... "آتش"

صداش آژیر خطر شد و شنواییم اونقدر قوی شد که قادر به شنیدن صدای خاطرات مرده شدم

"د داداش م من می م میرم

دیگه هیچ چیز ندارم تا ب بخاطرش ز زنددگی کنم من من میرم"

و باز درد به جونم افتاد.. باورنمی کردم اون چشمای سبز برای همیشه بسته بشن ومن جز تاریکی وسیاهی رفتنش تابه امروز هیچ رنگی نبینم

فشاردستاش وقت جون دادن توی بغلم رو حالا رو گلوم حس میکردم و نفس کم آوردم.. چشم از آینه گرفتم نباید میزاشتم این چشما دستمو رو کنن.. نامحسوس به گلوم چنگ زدم و یقه اسکی لباسم رو کمی آزاد کردم


romangram.com | @romangram_com