#نگهبان_آتش_پارت_299

-این خیلی مسخرست.. هدفت چیه لیلی؟ ها؟

رو پا بند نبودم اما لیلی انگار نه انگار اتفاقی افتاده باشه خیره تو چشم هام به سمتم اومد و با ژست خاصی اسلحه رو روی زمین انداخت و از برخوردش به کاشی غرق خون چهره در هم کشیدم.. پلکم مدام بالا می پرید و طولی نکشید که لیلی درست مقابلم ایستاد و سر انگشتش به ته ریشم نشست.. لکه ی خیلی نامحسوس خون رو روی تکه ای از لباسش می دیدم.. دست لعنتیش پیشروی کرد و از ته ریش روی چونه و گردن و سینم رد انداخت.. همچنان نگاه از من نمی گرفت و من تند نفس می کشیدم.. انگار سعی داشت من رو هیپنوتیزم کنه و این سکوت و بی تحرکی من یعنی من به تسخیر در اومدم.. تو یه حرکت خودنویسی که به جیب کتم آویزون بود رو برداشت و لبخند کجی به لب آورد.. برق شرارتی که از قرنیه های سبزش رد شد کل وجودم رو به آتش کشید.. همه ی حرکاتش پر از ناز و نوازش و شهوت بود.. من توان ادامه ی این بازی رو داشتم؟ لیلی ازم فاصله گرفت و باز به سمت جنازه رفت.. جنازه؟ آخ... این مرد کی بود؟ با خودنویس من روی پیشونی خون آلودش چیزی نوشت و جنازه رو دور زد و چشم ریز کردم.. خطوط باریک خودنویس رو تشخیص دادم..

"آتش"

-لیلی؟ تو داری چیکار می کنی؟

به جای جواب سوالم بلند جلال رو صدا کرد و در کسری از ثانیه در باز شد و جلال وارد شد

-جون بخواه رییس..

وبادیدن جنازه اون مرد، پر از لذت خندید

-پس بالاخره سقط شد؟

لیلی با بی رحمی اون رو ول کرد و لبخند پیروزمندانه ای به لب آورد.. من حتی دلم نمی خواست هیچ حدسی بزنم.. جسم بی جون اون مرد قلبم رو به درد آورد.. لیلی به سمتم اومدم و باز شنیدم:

-حرومزاده چه خوش شانس بود که به دست شما راهی دیار حق شد..

و کریه خندید.. لبش رو با زبون خیس کرد و من پر از خشم و حرص نگاهش کردم:

-کارمون تموم شد..

پوزخند زدم.. دیدن خون روی سفیدی شال گردنش خار چشمام شد پشت کردم:

-تاویار؟

ایستادم..

-این عاقبت خائن هاست..

اون از چی حرف میزد؟ یه اولتیماتوم بود یا هنوز به من شک داشت؟

-هرچند من تورو خیلی وقته انتخاب کردم.

نزدیک ترشد از گرمای تنش سوختم


romangram.com | @romangram_com