#نگهبان_آتش_پارت_298

-یامنو بکش یا بذار برم.

لیلی نگاهش به من بود واجازه هرگونه عکس العملی رو ازم میگرفت باز روی سرش خم شد واینبار کف هردو دستش رو روی سینه مرد گذاشت بانفرت رو گرفتم

اون داشت چه غلطی میکرد؟ این کارا چی بود؟

صدای اعتراض و فریاد مرد رو شیدم

-ولم کن بی شرم عوضی.

باز نگاهشون کردم.. آه خدا لبش رو به گردنش چسبونده بود.. حالت تهوع امونم رو گرفت

فکم منقبض شد.. مدام فریاد میزد وخودش رو روی صندلی تکون میداد.

-منوبکش بکش.. هرزه ی آشغال..

من اینجا چیکار میکردم؟ منو به اینجا آورده که کثافت کاریاش رو ببینم؟ آه لعنت به من.. دست برنمی داشت وهم چنان به کارش ادامه میداد.. گاهی به من نگاه میکرد

سبزی نگاهش تمام جونم رو گرفت.. مدام عرق می کردم و زخمم با تمام وجود می سوخت.. چرا کاری نمی کردم؟ چرا نمی رفتم؟

تقلا های این مرد داشت با من چیکار میکرد؟ دستم مشت شد و از اونجا دور شدم و درست نزدیک در باصدای مهیبی گوشم تیر کشید و چشمام تار شد.. پاهام به زمین چسبید.. دستم مشت شد و من حتی پلک هم نمی زدم.. هیچ صدایی به گوشم نمی خورد.. به هر سختی بود به سمتش چرخیدم و دیدم.. دیدم اسلحه رو روی سرهمون مرد.. مغز ترکیده ی اون وسرکج شدش روی دست های لیلی.. نفس می کشیدم؟

-تموم شد..

چشم بالا کشیدم و نگاه خیره و لبخندش دنیارو روسرم خراب کرد لب زدم:

-کشتیش؟

چشم از من گرفت و به جنازه غرق در خون اون مرد دوخت.. با لحن مظلومی گفت:

-آخه جواب سوالم رو نداد

دست مشت شدم رو به رونم کوبیدم

-ت تو چون اون حرف نزد کشتیش؟

پ.زخندی از سر خشم و حرص زدم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com