#نگهبان_آتش_پارت_297

-نریمان.. عجله کن. تاده ثانیه دیگه هیچ کس اینجا نباشه..

نریمان سری به تاسف تکون داد و طولی نکشید که اتاق خالی شد و جز من و لیلی و اون مرد هیچ کس نموند حتی نریمان.. زبونم خشک شده بود و به سقف دهنم چسبیده بود.. لیلی درست تو فاصله یک قدمی از من ایستاد.

-اونجا نمون. میدونم دیدن این چیزا برات سخته اما یه خبر خوب دارم..

نگاهش کردم از چشماش خون می بارید اما آروم بود

باخنده ادامه داد:

-عادت میکنی الان اولشه.

اون داشت از چی حرف میزد؟ بااین که خودم خواسته بودم که وارد کارهای اصلی بشم اما الان... این چه حالی بود؟ آب نداشته دهنم رو قورت دادم

-میخوای با اون چیکارکنی؟

دستم رو گرفت حرفی نزدم.

-خیلی زود میفهمی..

ومن رو به دنبال خودش کشوند و توفاصله کمی از اون مرد ایستادیم.. مدام نفس های عمیق و کش دار میکشید. ازاینجا حتی بوی خون رو احساس میکردم

حالت تهوع داشتم ومعدم میسوخت.. لیلی از من دورشد من باچشم دنبالش کردم که رفت و درست پشت سرش ایستاد. مرد انگار توانایی برای نگه داشتن سرش نداشت که افتاده بود. لیلی خم شد و بادست سرش رو بالا آورد.

-ازجونم چی می خوای؟

-هیچی.. تو که جواب سوالم رو ندادی. منم دیگه سوال نمیپرسم.. اما..

دیدم که با سر انگشت روی لب پراز خون اون مرد کشید و مرد باشتاب سرکج کرد.

-دست کثیفت رو به من نزن..

لیلی انگشت پراز خونش رو نزدیک لبش برد و با زبون لمس کرد آه خدا.. منزجر شدم.. شوک زده گفتم:

-لیلی؟

انگتش رو به سمتم گرفت وچندش خندید


romangram.com | @romangram_com