#نگهبان_آتش_پارت_295
ازچیزی که می دیدم ابروهام بالا پرید
لیلی درست روبروش ایستاد و جلال از پشت موهاش رو کشید و مرد با آخ بلندی پلک های متورم از کتکش رو باز کرد.. غرق خون بود و صورتش رو نمیشد تشخیص داد این مرد کی بود؟
نیم تنه برهنش پر از رد چاقو بود و مدام ناله می کرد..
-خب حالا بگو از طرف کی اومدی؟
این رو لیلی پرسید.. مرد که سکوت کرد یکی از همون دو مرد که اسمش رو نمی دونستم با مشت محکم به فکش کوبید و گوشه لبش پاره شد و خون در بین زخم های صورتش گم شد..
-اون دهنت رو باز کن وجواب خانم رو بده تا....
-کافیه اتا...
و اتا شتاب زده گفت:
-به خدا خانم تاهمین الان داشت حرف میزد بیشرف..
باز مشتش رو روی سینش فرود آورد که آخ کشید
سرم داغ بود و به زور جلوی خودم رو گرفته بودم تا تک به تکشون رو نکشم.. لیلی خیلی خونسرد دوباره گفت:
-این آخرین باریه که می پرسم.. از کجا منو میشناسی؟
مرد بین ناله هاش گفت:
-حتی اگه بمیرم هم نمیگم زنیکه ی کثافت.
اینبار لیلی جلو رفت و سیلی محکمی به صورتش زد. یک قدم جلو رفتم که صدای خنده ی اون مرد سکوت فضارو شکست.. ایستادم..
-پس بمیری هم نه واست مهمه ونه حرف میزنی؟
-دیقیقا همینطوره..
جلال پرخشم موهاش رو کشید وگلوش رو گرفت
حالا دیگه صدای نفساش که به سختی بالا میومد رو میشنیدم. چرا حرفی نمی زدم؟ چرا ایستادم؟
romangram.com | @romangram_com