#نگهبان_آتش_پارت_294

-کاری که فقط از عهده من برمیاد اهلی کردن یاغی ها.. خیال شما و خانم راحت.

اخم صدای نریمان رو شنیدم

-کافیه دروباز کن..

این بار صدای فریاد مردی رو شنیدم.. متعجب به لیلی نگاه کردم آروم پرسیدم:

-بگو اینجا چه خبره؟

نگاهم کرد که دلم زیر و رو شد.. برق چشماش بازم مهر سکوت رو به لبم زد.. دوتا از اون مردا که پشت سرمون بودن بااسلحه جلواومدن و جلال در رو باز کرد و اول خودش واون دومرد وارد شدن.. من گیج شده بودم با این حال سعی کردم آروم باشم تا بیشتر به اطرافم توجه کنم.. با باز شدن در صدای ناله واضح تر شد

-خدا لعنتت کنه هم شما رو هم اون...

و کسی که نمی دیدم با سیلی ساکتش کرد

-خفه شو حروم زاده تا دهنت رو به هم ندوختم

یکی از اون دو مرد به در نزدیک شدن و گفت:

-خانم همه چی آرومه

لیلی خواست وارد بشه که نریمان گفت:

-کاش بزارید من تمومش کنم..

لیلی خیلی جدی گفت:

-تودخالت نکن عقب بمون

وروبه من گفت:

-بامن بیا..

وخودش وارد شد نگاه آخر رو به نریمان انداختم نگاهش پراز نگرانی بود.. چی در انتظارم بود..؟ اما حرفی نزدم و پابه اتاق گذاشتم.. چشم چرخوندم وکل اتاق رو از نظر گذروندم.. هیچی جز دومرد که یکی همون جلال بود ویه مرد که به صندلی بسته شده بود وجود نداشت روی زمین پراز آب و خون بود و یه بشکه که کمی اونطرف تر افتاده بود.. دیدم که اون دو مرد با اسلحه به سمتش نشونه رفتن..

-خانم؟ مثل سگ زدیمش حالا چی دستور میدین؟


romangram.com | @romangram_com