#نگهبان_آتش_پارت_293
نگاه سراسر تحقیرم رو به نریمان دوختم و پیاده شدم.. از اون ناراحت نبودم.. به هیچ وجه.. اون کارشو به خوبی انجام می داد و من با تمام وجودم راضی بودم.. حالا تنها چیزی که اهمیت داشت این بود که قرار بود داخل این ساختمان نیمه کاره چه اتفاقی بیفته.. دیدم که با پیاده شدن ما، نریمان و افراد دو ماشینی که از اول راه با ما بودند پیاده شدند.. شش نفر بودند که با نریمان هفت نفر می شدند.. همه افراد درشت هیکل و عضلانی و قدبلند.. و اینبار هم شک نداشتم که همه مسلح بودند و این رو با دیدن یکی از اونها هنگام درست کردن کتش شکار کردم و اسلحه رو دیدم.. همه تیپ تماما مشکی داشتند.. سعی کردم به خودم کنترل داشته باشم و خونسرد جلوه کنم و برای بار چندم از خودم پرسیدم اینا چه خبره؟ خیلی زود به ما نزدیک شدند و لیلی درست بین من و نریمان قرار گرفت.. یکی از اون ها که صدای خشنی هم داشت گفت:
-همه چی حاضره..
لیلی سرتکون داد و روبه من گفت:
-حالا می تونیم بریم..
من حرفی نمیزدم.. روبروی در آهنی ایستادیم و نریمان جلورفت وبا کف دست محکم به در کوبید
طولی نکشید که در باصدای بدی باز شد و من ندیدم چه کسی دروباز کرد.. داخل جز تاریکی هیچ چیز مشخص نبود.
-خیلی به موقع اومدیدن خانم.
کنجکاو به دنبال صدا گشتم و در کمال تعجب مرد کوتوله ای با ریش بیش ازحد بلند دیدم که یک قدم به بیرون برداشت.. چشمش به من افتاد.. سری تکون داد
-این کیه؟
-توکاری که به تو ربط نداره..
واون دست روی لباش گذاشت
-دخالت نکنم.. چشم آقا نریمان.
و از مقابل در کنار رفت.. اول نریمان واردشد بعد لیلی و من و بقیه.. همه جا تاریک بود و با بسته شدن در، این سیاهی بیشتر شد.
خیلی زود چشمام به تاریکی عادت کرد. بااشاره دست نریمان بهشون پیوستم.. نامحصوص حواسم به اطراف بود.
اینجا دیگه چجور جهنمیه؟
یه فضای بزرگ و البته سرد که دورتادورش اتاق بود..
اما ما داشتیم به سمت اتاقی که نور ضعیفی ازش میومد میرفتم لیلی تمام وقت سکوت کرده بود و از همیشه جدی تر.. درست همون طور که می شناختم.. فقط جاهای خاص اینطور میشد.. نریمان گفت:
-چیکار کردین جلال؟
باخنده گفت:
romangram.com | @romangram_com