#نگهبان_آتش_پارت_292

-من هیچ عجله ای ندارم.. آروم رانندگی کن..

دلم سیگار می خواست اما نه تو جیبم داشتم و نه حتی تو ماشین که با خودم بیارم.. بالاخره راه صدساله به پایان رسید و ماشین روبروی یه کارخونه ی بزرگ با سقف شیبدار که نیمه کاره بود ایستاد.. متعجب بودم.. این موقع از شب، چرا باید به اینجا می اومد؟ چی می خواست؟ چرا نریمان به من اطلاعات نمی داد؟ اصلا چرا منو آورده؟ تمام سوالام مثل خوره مغزمو می خوردن.. با این حال خونسرد در ماشین رو باز کردم..

-تو کجا؟

نریمان بود.. شوک زده نگاش کردم..

-چی؟

به سمتم چرخید..

-گفتم تو کجا؟ تو نمیای..

فکم منقبض شد و گره همیشگی ابروهام رو کورتر کردم.. با حرصی که اصلا سعی در کنترلش نداشتم گفتم:

-یعنی چی؟ منو مسخره کردین؟

و به لیلی نگاه کردم..

-نکنه قراره من اینجا بشینم؟

لیلی لبخند زد.. اینبار نفرتم رو به حکم ناراحتی تو صدام ریختم:

-قطعا منو نیاوردین اینجا که برام بخندین شریک..

در سمت خودش رو باز کرد و گفت:

-البته که نه..

نریمان متعجب گفت:

-ولی خانم..

هنوز به لیلی نگاه می کردم و او هم ازمن چشم برنمی داشت.. حتی نگاه های یواشکیش به سینم دیدم و زخمم برای هزارمین بار سوخت.. این سوزش رو در قلبم حس کردم..

-اون بهترین شریکمه.. بعدم تو دخالت نکن.. با من بیا تاویار..


romangram.com | @romangram_com