#نگهبان_آتش_پارت_291

دستم رو محکم تر گرفت.. این چه کاری بود؟ سرد گفتم:

-لیلی جان من ترجیح میدم آهسته پیش بریم و اول به کار برسیم.. بعدم من میخواستم باهات حرف بزنم.. شما بی برنامه ریزی قبلی با من خواستین بیام جایی که حتی من خبر ندارم..

خودش رو بهم نزدیک تر کرد.. لب زدم:

-از کارای بی برنامه ریزی هیچ خوشم نمیاد.

سر کج کرد و من برق گوشواره های آویزش رو دیدم

-ازکجا می دونی بی برنامه ریزیه؟

خیلی نزدیک شده بود و نفسای داغش رو روی پوست صورتم حس میکردم ابدا تحملش رو نداشتم

-بامن هماهنگ نشده

و یقه ی پالتوش رو گرفتم چشم های افسونگرش رو از نگاهم گرفت و به دستم دوخت کمی به عقب کشیدمش با تحکم توی صدام گفتم:

-ازمن فاصله بگیر از صمیمیت با شرکام خوشم نمیاد.

بلند خندید.. جا خوردم اما از درون.. حتی نریمان هم متوجه ما شد.

-مگه تا به حال بایه زن کار کردی؟

-نه اما کار واسه من، زن ومرد نداره

و چشم گرفتم.

-حالاهم بگید کجا میریم؟

-چیزی نمونده برسیم

از این که جواب نمیداد کلافه شدم.. از آینه متوجه شدم دو ماشین مدل بالا از وقتی راه افتاده بودیم پشت سر ما بودن.. حالا شک نداشتم اینجا یه خبرایی بود.. حالا نگران شدم من نباید بی خبر اینجا باشم.. همه جا پر برف بود و آروم حرکت میکردیم.. پوف نامحسوسی کشیدم و به پشتی صندلی تکیه دادم.. لیلی همچنان حواسش به من بود.. من اما تمام ذهنم درگیر یک چیز بود.. حامد الان کجا بود؟ یعنی می تونه از این ماجرا خبر داشته باشه؟ بالاخره نریمان به حرف اومد:

-کمتر از پنج دقیقه ی دیگه می رسیم..

لیلی خیلی خونسرد گفت:


romangram.com | @romangram_com