#نگهبان_آتش_پارت_290
-حالاهم برای کار میریم
دستی به کت مرتبم کشید
-شریک..
و ازم فاصله گرفت
-بریم نمیخوام دیر بشه
خیلی آروم گفتم:
-باشه پس من با ماشین خودم میام.
نریمان در عقب ماشین رو براش باز کرد واون درحالی که سوار میشد گفت:
-به هیچ وجه.. تو با من میای.
اخم غلیظی بین ابروهام نشوندم نگاه آخرش رو روی خودم و ماشین دیدم.. شک نداشتم جدید بودنش توجهش رو جلب کرده بود.. نریمان درو بست و هم زمان که ماشین رو دور میزد رو به من که هنوز ایستاده بودم با چشمای به خون نشسته لب زد:
-مگه نشنیدی خانم چی گفت؟ زود باش..
به صورت عصبانیش تنها پوزخند زدم.. مشت شدن دستش رو دیدم اما بی تفاوت ریموت رو فشردم و خواستم روی صندلی کنار نریمان بشینم که لیلی با چشم بهم فهموند عقب کنار اون بشینم.. پر از نفرت شدم.. مگه نبودم؟ نریمان بوق زد و من با فک منقبض تر از قبل ماشین رو دور زدم و درست پشت نریمان نشستم.. به اندازه یه کیف باهم فاصله داشتیم.. از این نزدیکی حال انزجار گرفتم.. بیش از قبل گرمم شده بود حتی نفس کشیدن تو هوای نفس هاش حالم رو خراب میکرد.
من چطور اون زن رو تحمل میکردم؟ باز به یاد سیاوش افتادم.. سینم تیر کشید.. زخمم بود یا قلبم؟ از آینه متوجه نگاه های نریمان شدم.. باید سر در می آوردم
داشت کجا میرفت که باید من هم باشم؟
نگاه های لیلی روی شونه ی مردونگیم سنگینی میکرد.. از شیشه به بیرون زل زدم..
انعکاس تصویرش رو می دیدم آخ خدا ای کاش کور بودم.. با این که نمیدونستم کجا میریم اما نمی ترسیدم. من حتی نگران هم نبودم.. فقط باید می فهمیدم کجا میریم.. هیچ کس حرف نمیزد و این سکوت باعث میشد این گوش های لعنتیم حتی صدای قلبش رو بشنوه
تمام سعی ام بر این بود که این نفس های تند کار دستم نده. از وجود این همه نفرت.. گاهی مثل الان خودم هم متعجب میشدم . دستش که رو رونم نشست چنان به سمتش سرچرخوندم که پاره شدن رگ دردناکی درست پشت گوشم حس کردم.. لیلی بلند خندید.
اخم کردم و دستش رو پس زدم
-چرا تو فکری؟
romangram.com | @romangram_com