#نگهبان_آتش_پارت_289

شتاب زده گوشی رو قطع کردم و روی تخت انداختم.. من چطور نگران اون شدم؟ چرخی به دور خودم زدم.. چطور؟ من نگران دختر اون زن... نه نه..

مشتم رو به دیوار کوبیدم از درد چهره درکشیدم

خدا لعنتم کنه.. صدای ویبره گوشیم، خشم و حرصم رو بیشتر کرد.. ساعت شیش عصربود.. صفحه گوشیم هنوز روشن بود.. پس تا همین الان زنگ میزده.

پرحرص موهام رو به بالا هدایت کردم.. در کمد رو باز کردم.. اینبار یه پلیور یقه اسکی قهوه ای پوشیدم.. این پوشش برای گدازه ی آتشی مثل من اصلا خوب نبود اما به برفی که تازه شروع به باریدن کرده بود میومد..

کت و شلوار دو دکمه مشکی بیرون آوردم و به تن کردم.. روبروی آینه سشوار رو بیرون آوردم.. کارم که تموم شد. به خودم نگاه کردم بادیدن ته ریشم که بعد از دوروز مرتب نکردن بلند شده بود اخم کردم.. با این حال ترجیح دادم زودتر برم.. از عطر مخصوصم به مچ و گردنم زدم.. به سمت تخت رفتم وبا اکراه گوشیم رو برداشتم اون رو داخل جیبم گذاشتم و با برداشتن سوییچ و کلید خونه از کتم که روی مبل بود، از خونه بیرون زدم و وارد آسانسور شدم.. پوف کشیدم و از همون جا ریموت رو فشردم.. برای حسین که سلام کرد دست بلند کردم.. سوار ماشین شدم و استارت زدم و از اونجا دور شدم بازم تمام مسیر رو تا شکنجه گاهم سیگار کشیدم.. گرمم بود و حالا که تنها بودم چی میشد اگه شیشه ماشین رو پایین می دادم؟ به حتم هیچی..

شیشه رو کامل پایین فرستادم و دستمو لبه ی درقراردادم و بازم سیگار کشیدم.. نیم ساعت بعد به عمارت رسیدم

ماشین نریمان دم در بود و همون نگهبان ها.. خوب به یاد داشتم شبی رو که با چه حالی این خونه رو ترک کردم..

به خودم نهیب زدم حالا وقت فکر کردن به گذشته ها نبود.. از داشبورد عطر بیرون آوردم کمی به خودم زدم تابوی سیگار از بین بره یا کمتر بشه.. در ماشین رو بازکردم.. نگهبان با دیدنم تعجب کرد و خواست به سمتم بیاد که تلفنش زنگ خورد.. خونسرد نگاهش کردم.. گوشیو که به گوشش زد.. شنیدم که تند چشمی گفت و به اون یکی اشاره داد و خیلی زود در باز شد ومن لیلی رو دیدم که از عمارت تند بیرون اومد و خیلی زود متوجه من شد.. خیلی به خودش رسیده بود

با پالتوی پوست و کلاه شالگردن سفید، خیلی جوون تر به نظر میومد.. نریمان هم پشت سرش بیرون اومد با کت شلوار کاملا مشکی گوشی به دست... من از جا تکون نخوردم.. داشت کجا میرفت؟ من گفته بودم میام.. نریمان پشت لیلی ایستاد و لیلی نگاهش از همیشه برنده تر شده بود.. دیگه خبری از اون نگاه های کثیف نبود.. سرکج کرد ومن شنیدم که به نریمان گفت:

-لازم نیست زنگ بزنی خودش اومد.

ونریمان به من نگاه کرد.. اون داشت به من زنگ میزد؟ چی شده بود؟ در ماشین رو بستم

-جایی میرید؟

لیلی نزدیکم شد و خیلی جدی گفت:

-جایی میریم تو هم با ما میای.

طوری وانمود کردم که چیزی نشده .

-فکر کنم گفتم شما به من دستور نمیدی.

-هی مواظب حرفات باش و گرنه..

و نریمان بقیه حرفش رو با بالا اومدن دست لیلی ادامه نداد...

من تغییری تو حالتم ندادم نگاهم به لیلی بود.. انگار که نریمان اصلا وجود نداشت


romangram.com | @romangram_com