#نگهبان_آتش_پارت_288
تمام طرح های جدید رو گرفتم.. جلسه یک ساعتی طول کشید و درآخر خواستم طرح ها رو کپی بزنن و خودم از سالن جلسه بیرون اومدم.. مشفق داشت با تلفن حرف میزد انگار یه متقاضی جدید بود.. بادیدنم خواست بلند شه که بادست مانع شدم و وارد اتاق شدم دیگه کاری نداشتم
گوشیم رو برداشتم و از اتاق بیرون زدم.. سوار آسانسور شدم.. تو آینه به خودم نگاه کردم.. جز چشمام همه چیز آروم بود. به خودم پوزخند زدم.. از کی تا این حد پوست کلفت شدم؟ چطور منی که روز و شبی نبود که سیاوش رو نبینم دست مادر رو نبوسم نمی تونستم زندگی کنم حالا هنوز هم سرپا بودم..؟ من حداقل نیم ساعتی رو شب ها با سیاوش حرفای مردونه می زدیم اون از همه چیز حرف میزد ومن... تمام جونم گوش میشد...
آخ برای تمام امیدم برای زندگیم
من مردم فقط هنوز دارم به زندگی ادامه میدم.
گوشم پراز زمزمه های مادر بود وقتایی که باهر کلمه حرف سادش هربار اسمم رو صدا می کرد. این لباس به تاویارم میاد مگه نه تاویار؟
تاویار میخواد راه پدرش رو ادامه بده.
تاویار. تاویار.. آخ مادر..
وقتی به خودم اومدم پارکینگ بودم در می خواست بسته بشه که تکونی به خودم دادم و از آسانسور بیرون اومدم.. به دنبال ماشینم گشتم و با دیدن زانتیا اخم کردم و سوارشدم.. تاخونه رانندگی کردم.. کوچه خلوت بود و این خیلی خوب بود.. ماشین رو پارک کردم حسین درگیرکاری بود صبر نکردم و با آسانسور بالا رفتم. با کلید وارد خونه شدم. کتم رو بیرون آوردم و همونجا روی مبل نشستم.. ماشین کنترلی... نیم نگاهی بهش انداختم بازم بهش نیاز داشتم.. اون رو برداشتم و روی زمین گذاشتم.. اینبار هدفم رو رسیدن به گل قرمز و سفید فرش بود.. این کار ذهنم رو آروم میکرد.. بازم یک راه برای رسیدن به هدفم پیداکردم.. کنترل رو کنارم گذاشتم و بلند شدم
دوست داشتم دوش بگیرم اما باوجود این زخم ها ممکن نبود. وارد اتاق شدم روی تخت دراز کشیدم
دستم رو زیر سرم گذاشتم و به سقف زل زدم و به تیک تاک ساعت گوش دادم.. به همه چی فکر میکردم و به هیچ چیز فکر نمیکردم.. نمیدونم چی شد بین کشمکش فکرم به یاد پیامک صدف افتادم
دست چپم رو از زیر سرم بیرون کشیدم واز جیب شلوارم گوشیم رو بیرون آوردم.. نمیدونم چه حسی داشتم اما از متن این پیام هراس داشتم.. او ممکن بود چی گفته باشه؟ به خودم پوزخند زدم و پیام رو باز کردم.. از چیزی که دیدم ابروهام بالا پرید و دهنم باز موند.. این یعنی چی؟ بادست خودم رو بالا کشیدم.. یه پیام خالی؟ ضربان قلبم هر یک ثانیه هزار بار میزد.. به تاریخش نگاه کردم.. برای دیروز ساعت هشت شب بود.. از فکری که به سرم افتاد خیس عرق شدم.. آخ خدا.. نه.. نه نهه..
از روی تخت بلندشدم.. نفهمیدم چطور شمارش رو گرفتم مدام عرض اتاق رو طی می کردم.. نفسام تند و کش دار شده بود..
-بردار جواب بده؟
با دست موهام رو کشیدم که جیغ نخ به نخش به گوشم رسید.. داشت گوشی قطع میشد.. نه..
-آقای کامیاب؟
ایستادم.. این صدای لبریز از تعجب صدف بود؟ این یعنی اون..
-الو؟
به خودم اومدم من چیکار کردم؟
-میدونم خودتی حرف بزن..
romangram.com | @romangram_com