#نگهبان_آتش_پارت_287
سوالی نگاهم کرد.
-باید به سیستم خودم وصل بشم طرح ها اونجاست
آهانی گفت و از روی مبل بلند شد
-پس من برم واسه جلسه حاضرشم به مشفق میگم براتون بیاره
سرتکون دادم و صابری بیرون رفت.. پوووفی کشیدم. سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشم بستم.مدام ذهنم به سمت لیلی کشیده میشد
نباید عقب نشینی کنم. ازاولم من این زن بیمارو از خودش بیشتر می شناختم.. با این که گفتم دیگه کار نمی کنیم اما حرف اون هم خوب به یاد داشتم.. پوف کشیدم
چشم باز کردم که کسی در زد حتما مشفق لپ تاپ آورده بود..
-بیا.
در باز شد
-خسته نباشید
سر تکون دادم
-آوردی؟
لبخند زد و جلو اومد از دستش گرفتم.. چشم بالا کشیدم
-تا بیست دقیقه دیگه بگو سالن کنفرانس باشن.. یه لیوان آب هم برای من بیار
و به قرص روی میز نگاه کردم
-چشم با اجازه.
سیستم رو روشن کردم
-میتونی بری.
خیلی زود به ایمیل خودم وصل شدم
romangram.com | @romangram_com